ارزش خوشبختی.
ديشب كتابخونه ام رو مرتب مي كردم و مث هميشه در حينش كتاب بازي كردم.
(كتاب بازي عبارت است از بازكردن تفالي كتابهايي كه از خوندنش لذت بردي) وقتي كتاب
شازده كوچولو رو باز كردم اون صفحه اش اومد كه روباه داره برا شازده توضيح ميده كه تو
بايد سر موعد بياي مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه قند تو
دلم آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم.
ساعت چهار که شد، دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی
را میفهمم!
نشستم و فكر كردم تا يادم بياد آخرين بار كه به ارزش خوشبختي رسيده بودم كي بود...
واسه خيلي وقت پيش ها بود .اون موقع ها که آدم تر بودم.
دلم گرفت.
خدايا همنشيني با كسي را در روزيم قرار بده كه وقتي قرار به ديدارش هست
قراري برایم نماند.
كسي كه وقتي در حضورش هستم تماما تماشا شوم و وقتي به شنيدنش تماما گوش.
خدايا همنشيني با پارسايان رو در روزيم قرار بده.
توضیحات واضحه: علاقه ای میخواهم از جنس... مثلاَ اویس به محمد (ص)
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.