چند شب پیش یه مهمونی فامیلی رفتیم در حد اینکه دختر دایی مامان!!!

بی بسم الله رو کرد به منه بی چاره و گفت: شما چرا شوهر نمیکنی؟

عه!!! چرا خب؟ مگه من چی کارت کردم؟ مگه پول خورد و خوراکم و میدی؟

من هم نامردی نکردم و گفتم : والله آگهی دادم حالا منتظر تلفنم دیگه.

اطرافیان خندیدن. مامانه چشم غره رفت. حقش بود.

حرف مسخره جواب مسخره رو می طلبید.

بعد خلاصه بحث منحوس ازدواج کلید خورد.

یه جبهه سریع تشکیل دادیم مجردهای فاقد عقل اینور متاهل های سرشار از تجربه اونور

یه بساطی بود!

اما یه نکته برا من خیلی جالب بود

و اون اینکه

وقتی ماها از علاقه مون به ازدواج میگفتیم اونا تو دلشون می گفتن آخ که چقد اینا خرند

و وقتی اونا از سختی متاهل بودن میگفتن مامجردها تو دلمون میگفتیم هع آره جون خودت.