ما روز پنجشنبه رفتیم اصفهان عروسی.

اونجا از شدت خوشی بالا اوردیم.

یعنی یه کاری باهامون کردن که جمعه شب راه های فرار رو مرور میکردیم

و با خودمون میگفتیم یعنی میشه ما برگردیم تهران؟

شما به این مسائل فکر کنید اگه ذلتون برا ما نسوخت هرچی گفتین قبوله.

از ساعت ۷ تا ۲:۴۵ نیمه شب مدت عروسی بود

هشت ساعت موسیقی تو کله ات بره

هی بهت بگن بابا دست

هشت ساعت پاهات تو کفش ۱۵ سانتی باشه

هشت ساعت رو صندلی های تالار بشینی

شامت رو ساعت ۱:۳۰ بدند و بعد تو فکر کنی خب تموم شد ولی نه...

تازه بعد اینهمه صبوری و لبخند زوری وقتی داری فرار میکنی بهت بگن (با لهجه اصفهانی بخونید)

مگه چیزی شده ست؟ از ما ناراحت شدین؟

 ولی ما برگشتیم

پ ن:

۱- عروسی برادر خانوم برادرم بود! و این عواقب عروس خوبه! وقتی عروس خوب باشه منه خواهر شوهر

همچین مصیبت هایی هم به خاطرش تحمل میکنم.

۲- گوینده ی این جمله ی یه شب هزار شب نمیشه رو من اگه پیدا کنم تو دهنش اینقد کاه میکنم

تا از همه روزنه های بدنش کاه بریزه بیرون.

۳- تا باشه از این شادی ها