آستانه درد كجاست؟
ما برای همان عروسی مذکور رفته بودیم موهایمان را کاری کنیم که احتیاج به تحمل فرآیند
دکولوره بود.
خانوم آرایشگر درمیانه کار از من پرسید میسوزه؟ من هاج و واج پرسیدم کجام؟
خانوم آرایشگر لبخندی فرو بلعید و گفت پوست سرتون.
من گفتم الان که نمیسوزه. ممکنه بعدا بسوزه.
خانوم آرایشگر لبخند رو بالا اورد و یه ورکی خندید و گفت: نمیشه فردا بسوزه. یا الان
یا هیچ وقت.
من گفتم چرا همیشه من همینطورم! مثلا شب تو خواب حس میکنم مچم داره میسوزه
پا میشم نگاه میکنم میفهمم عصر که لباس اتو مي کردم دستم سوخته بوده.
خانوم آرایشگر دچار بحران برداشت واقعیت شده بود. نمی دونست من خنگم یا دارم
خودمو به خنگی میزنم.
و همینطور عمیق به من نگاه میکرد.
من برای اینکه نگران نشه گفتم من از بچگی اینطور بودم.
ولی چهره خانوم آرایشگر بدتر شد. براش توضیح دادم همیشه با مامانم وقتی می رفتیم
حموم، مامانم هي مثلا ميپرسيد برا چي پات كبود شده؟ دستت خورده به جايي؟
و من جاي كبود فشار ميدادم ميديدم درد داره و با سر تاييد ميكردم... و ميگفتم لابد نفهميدم.
خانوم آرايشگر از غير طبيعي بودن وضعيت دچار اسپاسم پلك چپ شده بود.
خنيديدم و گفتم جالبه نه؟؟
بنده خدا به تاخير لبخند زد و گفت بله بله.
من توضيح دادم تو رابطه ها هم اكثر ادما همينطورند. مثلا بعد از ۵سال ميفهمند برا هم
ساخته نشدند يا بعد از ۱۰ سال ميفهمند دوست شون عجب شالاتاني هست.
يا اينكه بعد سي سال ميفهمند
شريك شون چه كلاه هايي به سرش گذاشته.
اينجاي قضيه رو خانوم آرايشگر فهميد و قيافه اش شبيه اين شد كه اين خنگه خدا
چه ميفهمه؟!
منم ديدم فرصت خوبيه سريع گفتم خوبه ادما اون سوزش و دردها رو زود بفهمند پوست سر
زياد مهم نيست.
خلاصه دچار بحران معرفتيش كردم و خوشگل اومدم خونه.
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.