ما و پاييز
پاييز دق مرگ تمام فصل هاست.
ما همين جور دو سه روز يه بار دعايمان را از دست جن و پري ها پس ميگيريم.
هي حادث آقا مارا مي دزدد ميبرد پايين ما هي فرار ميكنيم و دف زنان مي آييم بالا و دوباره
پس فردا همين بساط.
خدا پدر و مادر دكتر شيري را بيامرزد زنده اند برايش نگه دارد با اين كلاس هاي
آركيتايپ هايش كه مار از فكر بيماري نجات داد به خدا!...
همش فكر ميكردم مريضم.![]()
ولي از يه چيز پاييز خيلي خوشم مياد اذان صبح ۴:۳۰ صبحه. يعني ميتوني تا قبل از اينكه
ساعت ۷ از خونه بزني بيرون زندگي كني بعد سرحال بري سركار.
پ ن: هیچ وقت عاشق مدرسه نبودم. دبیرستان رو باز دوست داشتم که از دبستان متنفر بودم
معلم سال اولم و فقط دوست داشتم. برا همین از این نوستالژیک بازی های اول مهری سر در نمیارم
از طرفی هم هرچی بلا بوده تو پاییز سرم اومده با این حال از رنگ و لعاب این فصل و پیاده روی
و صبح های سردش خیلی خوشم میاد.
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.