فضولي هاي بابركت
بعضي ادما يه تعجب هايي ميكنن و به روي ادم هم ميارن كه آدم انگار يهو
ميره پشت پرده واقعيت. (چقد فلسفي!!!)![]()
مثلا يهو يكي از همكارات ، عصر موقع رفتن ،دم آسانسور بهت ميگه:
من تعجب ميكنم تو با اين بر و رو چرا تا حالا ازدواج نكردي؟![]()
بعد تو ميري خونه جلوي آينه ميزتوالتت ميشيني و بدون اينكه همه عالم و ادمو
مقصر بدوني به جواباي اين سوال فكر ميكني.
يا اينكه يه روز كه داري از كار و فضاي اداه شكايت ميكني... يكي بهت ميگه:
من تعجب ميكنم تو كه اينقد شاكي هستي چرا شغلت و عوض نميكني؟![]()
يه چيزي از ذهنت ميگذره كه انگار به جاي سياهي چشات دوتا سكه است.![]()
اون دوتا سكه رو طرف هم ميبينه براي همين از يه چيز ديگه اعلام تعجب ميكنه:
تو چرا بعد اينهمه سال يه ماشين زير پات نيست چرا ۴۰متر زمين
تو دوغوزآباد نداري؟![]()
بعد تو هي تا صبح خواب ميبيني تو دهن يه سوسماري درحاليكه همه دارن
جيغ ميزنن و تو اما دستت زير چونه ات هست و داري بهشون نگاه ميكني.![]()
پ ن: از اين تعجب ميكنم ها اگه براش ما هم پيش اومده بگين نترسين.![]()
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.