جادوی حبیبه بودن
دو شب پیش رفته بودم جشن ازدواج يكي از خوبترين دوستانم.
كنارش نشسته بودم كه يه دفعه حركات و نوع نگاه دختربچه هاي دوروبر سن
نظرمو جلب كرد.
ياد بچه گي هام افتادم كه عروس برام چه موجود عجيب و غريبي بود. آروم
خودمو بهش نزديك ميكردم و يواشكي به لباسش دست ميزدم. به دسته گلش...
چه حس عجيبي بود. انگار ميخواستي مطمئن بشي اين موجود واقعيه!!
شب كه اومده بودم خونه به چرايي اين حس فكر ميكردم.
فك ميكنم اين جادوي حبيبه بودنه!!
انرژي محبوب بودن اونقدر عميق و وسيعه كه صدات ميكنه . يه جوريه كه
فكر ميكني سيندرلا از تو كارتون ها اومده بيرون.
اينو فقط دختربچه ها ميفهمند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۱ ساعت 15:23 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.