دو شب پیش رفته بودم جشن ازدواج يكي از خوب­ترين دوستانم.

كنارش نشسته بودم كه يه دفعه حركات و نوع نگاه دختربچه هاي دوروبر سن

نظرمو جلب كرد.

ياد بچه گي هام افتادم كه عروس برام چه موجود عجيب و غريبي بود. آروم

خودمو بهش نزديك ميكردم و يواشكي به لباسش دست ميزدم. به دسته گلش...

چه حس عجيبي بود. انگار ميخواستي مطمئن بشي اين موجود واقعيه!!

شب كه اومده بودم خونه به چرايي اين حس فكر ميكردم.

فك ميكنم اين جادوي حبيبه بودنه!!

انرژي محبوب بودن اونقدر عميق و وسيعه كه صدات ميكنه . يه جوريه كه

فكر ميكني سيندرلا از تو كارتون ها اومده بيرون.

اينو فقط دختربچه ها ميفهمند.