کمتر به خودت ظلم کن

چند وقت یه بار میاد سراغم. مثل صرع... مثل تب!

یه دفعه همه ی نداشته هام مغزم رو پر میکنه و لبریز میشه روی ایمانم! دنیا جای مسخره ای میشه و صحبت از نعمت جان بحثی بی معنا!اول چشام تنگ میشه و بعد هم دلم تنگ تر! زبر مشیم و اونوقته که از کنار هر کی رد بشم جراحتی که باقی گذاشتم و رفتم. بعد راه میرم و خودم رو محاکمه میکنم و خودم رو مقصر همه ی نداشته ها و نرفته ها و نرسیدن ها م میدونم. اما این دفعه بدتر از همیشه بود!

شنبه شب ساعت 12،  شروع کردم به نوشتن و ... گریه کردن! بعد هر سطری هم میپرسیدم خدا واسه یه نفر مثل من چی کار میتونه کنه؟ یه نفر که بس که به خودش ظلم کرده خودش رو سزاوار تنبیه میدونه. یه نفر که از خودش بدش میاد اما دلش برای خودش میسوزه!

نمیدونم تا ساعت چند سرم روی نوشته هام گذاشته بودم و باذکر لا اِلـهَ إلاّ أنْتَ ، سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ ، ظَلَمْتُ نَفْسي ... گریه کردم و گریه کردم.

صبح که بلند شدم حس عجیبی داشتم انگار تا صبح خدا بغلم کرده بود . وقتی آماده شدم که برم سر کار دم در ایستاده بود و  بهم نگاه کرد و گفت: کمتر به خودت ظلم کن!

عصر به دیدن دوستی رفتم . واسش از همه ی حس و حالم گفتم... و چه راحت دستم گرفت و منو برد سر درد اصلی م !

خدا فقط یه چیز بهم نداده بود یه چیزی که واسه من خیلی مهم بود.واسه همین هی نق میزدم ! موقع رفتن اون دوستم بهم گفت  به داشته هات فکرکن... وبه نداشته های دیگرون.

تو راه برگشت یه نفر رفته بود تو قلبم و باهام حرف میزد! بهم گفت: این همه بهت دادم و تو نمیبینی! کاری نکن اسمت رو تو لیست رها شده ها بنویسم! آروم بگیر و ایقدر تقلا نکن.... باور کن فقط. من  مهمم!

وقتی رسیدم خونه دم در ایستاده بود و بهم نگاه میکرد و میگفت: کمتر به خودت ظلم کن!