* كاش ميشد بعضي نيازها رو مثل لباس از تن دراُورد

نيازهايي كه مابه ازاي بيروني نداره...

* ديشب خواب مي ديدم دوست دوران دبيرستانم ازدواج كرده و خونه اش

ديوار به ديوارخونه ماست. تلسكوب داره به من گفت بيا ببين.

من وقتي رفتم پشتش زمين رو از فاصله خيلي دور ديدم .

سه برابر دورتر از وقتي سوار هواپيما هستيم.

* جمعه از دانشگاه رفتم خونه دوستم. پدرش گفت خيلي خسته ايي.

بعد به دوستم گفت پاشيد بريد تو اتاقت يه كم نيره دراز بكشه. گفتم بابا

خستگي هاي ما فقط بامرگ رفع ميشه يه پهلو رو به قبله. قيافه اش

وحشت زده شد و گفت اين چه حرفايي ميزني. چرا اينقد نا اميد؟

يكي به من بگه چرا نا اميد نباشم؟