ديگه حالي به آدم ميمونه؟
روزهاي بعد از تعطيلات و همه شنبه ها خلقم تنگه. انگار مرخصيم تموم شده و بايد
بر گردم زندان... يه همچين حالتي دارم.
امروز از صب به اين حس گير دادم كه چرا اينجوري ام.
چرا اينقد از محيط كارم انرژي منفي ميگيرم؟ دارم از لحظه ورودم و مرور ميكنم.
تو آسانسور بودم كه با اولين نفر روبه رو شدم. داشتم خودمو تو آينه
نگا ميكردم كه يكي از همكاراي خانوم وارد شد سلام كردم و به نگا كردن تو آينه
ادامه دادم از آينه ديدم كه بهم لبخند بدي زد.
رفتم ظرف غذامو گذاشتم
توي يخچال برگشتنه ايستادم با يكي از همكاراي آقا ، سلام عليك كردم و داشتم
حرف ميزدم و دنده عقب از اتاق طرف مي اومدم بيرون ؛ ديدم يكي ديگه
از همكارام پشت در ايستاده داره حرفاي ما رو گوش ميده.![]()
همكار مستقيمم رفته پيشه رييس/ صب اول صب پاچه خواري! گفته آقا ما
كارمون و صفر كرديم رييس هم يه كار تپل بهمون داده كه تا آخر هفته سركاريم![]()
و قص علي هذه...
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.