اینروزها
اینروزها به یه اتفاقی هی فکر میکنم اونقدر مدام و عمیق که بعد دقایقی از شدت تمرکز متوجه میشم اونقدر اخم کردم که سرم منقبض شده و چشام تنگ...
***
من از شطرنج چیز زیادی نمی دونم در واقع یه چیزی در حد اینکه حرکت اسب L و فیل اوریب و سرباز دونه دونه و... حرکت میکنه! اینروزها احساس میکنم با گری کاسپاروف دارم شطرنج بازی میکنم من کلی فکر میکنم دو دو تا چهار تا میکنم از این و اون تقلب میگیرم و با کلی سلام و صلوات یه حرکت میکنم اون خونسرد و آروم بهم نگاه میکنه... دستش و از زیر چونه اش برمیداره و .... نهایتا با سه حرکت.... مات!
***
اینروزها به یه اتفاقی فکر میکنم و حس میکنم دارم با خدا شطرنج بازی میکنم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۱۱/۲۶ ساعت 12:18 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.