من نمی بایست به حرفای او گوش میدادم هرگز نباید به حرفهای گلها گوش داد فقط باید نگاهشان کرد و بوییدشان! گل من سیاره مرا معطر میکرد اما من نمیدانستم چگونه از او لذت ببرم من آنوقتها نمی توانستم بفهمم.. میبایست درباره  او از روی رفتارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر میکرد و به دلم روشنی میبخشید من هرگز نمی بایست از او بگریزم!

میبایست از ورای حیله گری ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه اش ببرم !

وه که چه ضد و نقیضند این گلها!!

ولی من خام تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم؟

 

نمیدونم چی باید بنویسم! فقط همین که اینروزها این قسمت از کتاب شازده کوچولو رو توی ذهنم مرور میکنم و......

خب آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشد باید پیه گریه کردن را هم به تن خود بمالد.