توازن...
ما به مادر مامانم میگیم مامانی....
مامانی اکثر اوقات وقتی داره کاری انجام میده با دهن بسته یه آهنگی رو میخونه که
هیچ کس نشنیده ولی همه حس خوبی دارن از شنیدن این زمزمه...
اینروزها عین مامانی شدم!
غم رفتن زمستون و گرم شدن هوا و اومدن عید پکرم کرده...
از عید بدم می آد به چهار دلیل بزرگ...
۱- تو تموم دوران کودکی بابا ما رو بر خلاف میل مون میبرد شهرستان مون ... اونجا
به ما خوش نمیگذشت یعنی بد میگذشت. حال دیگه چند سالیه از اون سفرهای اجباری
خبری نیست ولی حس غم انگیزه نزدیک عید عادت روح من شده.
۲- یه عمو داشتم که از بین ۵ تا عموم مهربون بود!! ۲۹ اسفندسال ۷۸ وقتی ۲۵ سالش
بود تصادف کرد و ما لحظه سال تحویل اون سال پشت در مرده شور خونه بودیم و
سالگردش....
۳-همه دوستام میرن سفر و من تهران میمونم.
۴-از خونه تکونی و به هم ریختگی قبل از عید خونه بدم می آد.
و دیگه اینکه نمیدونم جسمم سنگینه و روحم نمیتونه جا به جاش کنه یا روحم سنگین تر از
جسمم شده؟ خلاصه اینروزها توازن ندارم.
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.