از این پس منو سلطان محتشم
یکشنبه رفتم خونه یکی از دوستام....
وقتی روحم مریضه خونه دوستم واسم حکم بیمارستان و داره....
و دوستم حکم طبیب...
نشست و از خالق بودن و رازق بودن خدا گفت....
گفتم من گله ای از خدا ندارم بنده هاش اذیتم کردن...
خندید. بلند بلند خندید.....
من شاکی شدم...
گفت ببخش منو. ولی تو حکم کسی رو داری که در پیشگاه سلطان محتشمی نشسته و
زانوی غم بغل گرفته.
سلطان بهش میگه چته؟ میگه هیچی... به تو ربطی نداره...
سلطان میگه بیا من دردت و دوا کنم . بیا بغلت کنم کمی آروم بگیری.... میگه نه! حرفش و نزن!
خلقم تنگه!
*******
منو دعا کنید...
دعا کنید حاله خوبم مستدام باشه...
امیدوارم همتون توی سال ۸۸ همونی بشین که دوست دارین یا دست کم تو مسیرش قرار بگیرین.![]()
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۷ ساعت 19:16 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.