دیشب باهاش حرف زدم بلند بلند...

اونقدر که اگه یه نفر پشت پنجره ی اتاقم رد میشد صدامو میشنید...

گریه کردم  گفتم همه اومدن و بودن و آنگونه رفتن شما واسه این بود که بگین اگه دین ندارین

آزاده باشین...

مدعی دین بسیار و آزاده...؟؟

بهش گفتم ماها بلد نیستیم طوری زندگی کنیم که تو این دنیا خوشبخت باشیم و این بدبختی رو

میذاریم پای مشیت و امتحان خدا و اینچنین آخرت خویش به باد میدیم.

ما ها رو درگیر اون لحظه ای کن که* انقلاب * از روی همه دونسته ها و ندوسته هامون رد  بشه

 و جز هیچ،

چیزی نمونه...

بهش گفتم نگاه و حرف و اتفاق فرقی نمیکنه ما رو اسیر اون تلنگری کن که اگه دین نداریم آزاده

 باشیم.

بهش گفتم شما رو به لحظه ای که فرشته ها برای دیدارتون به اسمونا بردنتون و مادرتون نگرون

 رفت پیش پیامبر تا چاره جویی کنه به اون اضطراب و تشویش مادرتون... مادرم رو ، منو ، نسرین

 رو، بابارو، خاله و محسن آقا رو،شهاب رو، راحله رو ، مرسده رو، همه دوستا و عزیزام رو به اون

 لحظه تولد برسون.

تولد مبارک ارباب