سالها نه میدانستم که نمیدانم و نه برایم مهم بود که بدانم نمیدانم.

روزی ناگهان بیمار شدم. بیمار که نه ، مرگم شده بود چراکه داروی مرا نه داروخانه ها داشتند

 نه عطاری­ها و نه حتی ناصر خسرو...

نه صدای دوست حالم را خوب میکرد و نه بوسه های پدر و نه قربان صدقه های مادر...

و نه حتی کمپوت آناناس.

روزی گنگ و بی حواس نشسته بودم توی اتوبوسی که مثلا به مقصدی بروم ، استراق سمع ،

جان بی حوصله ام را به بازی گرفت و من شنیدم ... دو نفری بودند که داشتند بی اختیار  

دارو به من میخوراندند.

آنروز بود که فهمیدم تب سوال و عرق ریزی روح بود که باعث شده بود هر روز صبح بسترم بوی

کائنات بگیرد و ادعونی یار ...

عجب! بگو استجلکم بی هوا ، هوایم را خوبه خوب کرده بود و شفا....

فصل ها سرگردان بودم ما بین این حس خوب و لجن زار نوعی لجبازیه کودکانه از بی جوابی ،

که اصلا نمیخواهم بدانم،  اصلا میخواهم بروم به جهل مرکب و تا ابد الدهر بمانم، اصلا گور آن

کسی که گفت یا طبیبی ادرکنی...

ماه ها قهر کردم ، گریه کردم ، آشتی و دوباره قهر...

نشسته بودم و میگفتم اصلا یعنی چه که انی اعلم و ما لا تعلمون؟   گوشت قربانی شرف داشت

به من که بازیچه ی خناس شده بودم و ابلیس های شبیه ناس. کسی انگار به نام خدا از

نمیدانم های من سوء استفاده میکرد، به زمینم می زد و میگفت  ما چیزی میدانیم که تو آن را نمیدانی.

از فرق و فصل این ماه ها  تا آن فصل ها نگو و نپرس که زردی بود و زردی بود و زردی...

تا اینکه شبی به گمانم شب قدر من بود  قرآن به جای سر به سینه گرفتم و باز کردم . شگفت

که این آیات تازه انگار وحی شده بود... الم * ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین* الذین

یومنون بالغیب....

من ، مومن بودم به غیب ، به خدا و همه نمیدانم ها و ندیده هایم.

من، احیا شده بودم.

نمیدانم هایم دلارامی شدند که وقتی در برم گرفتند گویی سرم بر امن ترین سینه­ی­ دنیا بود.

شده از شدت آرامش بغض کنی؟؟

باور میکنی که سجده کردم و هی گفتم به خاطر همه ندانسته هایم ممنون!!

و امان از اینروزها... امان.