عرضم به حضورتون که به تازگی ما شدیم خلبان تک سر نشین آلاچیق عصر رادیو جوان!

 فواره ها که روشن میشه پریدن آب تو آسمون باعث میشه هوای خنک تا اینجا که من نشستم...زیر آلاچیق کش بیاد و خلقم رو باز کنه!

به همه آدما ،أشیا و حرکات دور و برم نگاه میکنم...یه جورایی خستم...

غر زدنم میاد. دلم میخوادیه چیزی رو بهونه کنم و به یه کسی گیر بدم.

از صبح اینطوری نبودم ها! اتفاقاً امروز نه با کسی حرفم شده نه برخوردی داشتم ، حتی اتفاق خاصی واسم نیفتاده... اما کدرم!

دو نفر پشت آلاچیق نشستن که پچ پچ حرفا و هرهر خنده هاشون نظرم رو به خودشون جلب میکنن بهشون نگاه میکنم حس بدی بهم دست میده دعا میکنم هر چه زودتر پاشن از اینجا برن...

آدما میتونن حتی با رد شدن از کنارت به تو نیرو بدن یا اینکه خسته ات کنن. میتونن بدون کلام تو رو آروم کنن یا اینکه عصبانی..

فواره ها رو خاموش میکنن...خیالی نیست دیگه خلق من باز شده!

آدمی می تونه از ذره ذره هستی چیزی یاد بگیره و من امروز اینهمه از طبیعت چیز یاد گرفتم!

حالا باید جلوی کی سر به زیر بندازم و مث یه شاگرد مؤدبانه تشکر

کنم ؟ طبیعت یا خالق طبیعت؟