وقتی در حرمم...
دیروز یا پری روز یا نمیدونم چند روز پیش بود منو از بازار خرید
گفت اختیار داری...
بمونی، آزاده ای!
بری، آزادی...
گفت سکوت کن من از نگاهت میفهمم
اول خیال کردم نظر کرده ام
اما از رنج راه فهمیدم که نظر کرده ام
وقتی سر سفره آفتاب ظهر جمعه، در صحن انقلاب نشستم، دیدم که صاحب داشتن
چه طعم دلپذیری دارد .
مستند حجِ وحید جلیلوند رو صوتی کردم و گوش میدم. (گوش کنید)
زیارتِ تو حج فقراست
و فقرمگر نه اینکه از روی جهل خراش به روح بکشی...
مگر نه اینکه مولا داشته باشی و فکر کنی کس و کار نداری...
میخواهم به مُهر فقرا به مهربانی ات مشرف شوم
میخواهم به دورت طواف کنم و حاجی شوم
از صحن انقلاب به صحن آزادی
از صحن گوهر شاد به صحن جمهوری
بعضی وقتا نباید انتهای مسیر رو نگاه کرد اگه نگاه کنی از بُعد مسیر نا امید میشی و
ادامه نمیدی
و خب گاهی وقتا باید سر بلند کنی و مقصد رو مرور کنی تا به اشتیاق ادامه بدی.
کفشم رو تحویل کفش داری میدم .آقا بهم لبخند میزنه و خوشامد میگه.
به ضریح نگاه میکنم و موج زائرها مرا میبرد
سلام میکنم و دوباره سلام
بُهت حضور مرا رها میکند گوشه ی دارالشکر نشسته ام.
آمده بودم گلایه کنم به لحن شکایت
شکایت کنم به آوای نفرین
آمده بودم همه نگرانی ها و حسرت ها، همه تمنا ها و بغض ها را به دامنش بریزم و
آرام گیرم
اما
وقتی در حرمم هیچ چیز این دنیا برایم مهم نیست
شدن ها و نشدن ها ، بودن ها یا نبودن ها ، همه بروند به ...
من اینجا هستم شما روبه روی من هستید و غیر از این دیگر هیچ مسئله ی مهمی
در کار نیست
کاش همیشه در حرم بمانم.
اگه بخوای از بست شیخ طبرسی از حرم بری بیرون ، امام پشت سرته...
به رئوف ترین مولای وطنم میگویم
دلم میخواهد همیشه پشتم باشید
همیشه هُرم نگاهتان را روی ستون فقراتم حس کنم
همیشه به یاد داشته باشم که شما پشت منید.
پ ن : ۱- خدا شاهد که همه تون رو به اسم به یاد اوردم...
۲-امروز هر کار کردم نشد فردا دوباره سعی میکنم اگه بشه تکه هایی از مستد
سفر حج وحید جلیلوند رو لینک کنم.
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.