لحظه ها ، لحظه های عبور از خاطرات

کودکی که همه کودکی خویش را از یک صبح تا غروب روز کربلا تمام کرده بود

خاطره­ ی بغض­ های دمادم پدر

شاهد نجواهای سید الساجدین ، پدر

رهگذار شبهای دامنه­ دار ظلم وغربت... از علی تا علی، پدر

خواب شب روزی شکست

لحظه­ ها لحظه­ های کسی شد که می توانست کمی بلندتر از آهسته از چرایی سکوت حسن تا قیام حسین و

گریه­ های همیشه­ ی زین العابدین بگوید... پدر!

 تشنه تر از خواب شب

مردمانی که از شدت دروغ ، طعم ناب حقیقت را فراموش کرده بودند

مردمانی که از شدت شک ، بی سوال شده بودند

مثل همین حالا و اکنون ما...

باور کن!

باور کن محض یک لحظه از آنهمه نمی دانی نمیدانم ها!

باور کن کسی رفته که علم، فرزند کوچک او بود و یقین، حس خوب بعد از دیدارش

مولا جان می­خواهی بروی سفر

اندکی باران یاد ، خدایت نگهدار

می­خواهی از مرور دوباره جهل مردمان

از بارش بی امان سوال و سیلی را که بسیاری را باخود برده است...با درد و درد بروی سفر، خدایت نگهدار

مولا جان شرم میکنم از گفتن دوستت دارم

از ابراز محبتی که جز اشک ثمره ای نداشت

... و اینهمه نمیدانی نمیدانم ها!

کاش دوبار خواب شب بشکند.