شازده کوچولو گفت : من تشنه این آبم، قدری بده بنوشم...

فهمیدم که او در جستجوی چه بوده است!

دلو را تا به لبان او بالا بردم. او با چشمان بسته آب نوشید. آبی بود به شیرینی عید.

آبی بود که با هر چیز خوردنی فرق داشت، آبی بود که از شبگردی در پتو ستارگان،

 از آواز چرخ چاه واز تقلای بازوان من تراویده بود.

برای دل ، به خوبی هدیه بود.

آنوقتها که من پسربچه ای بودم ، چراغهای درخت بابا نوئل و نغمه نماز نیمه شب و

شیرینی لبخندها به همین شیوه به عیدی نوئل که میگرفتیم ، جلوه میبخشید.

شازده کوچولو گفت: آدمهای سیاره تو پنج هزار گل سرخ را در یک باغچه می کارند...

و گلی را که میخواهند در آن پیدا نمیکنند...

و با این وصف آنچه را که ایشان میجویند می توان در یک گل سرخ یا در کمی آب پیدا کرد...

در جواب گفتم : البته.

و شازده کوچولو باز گفت:

ولی همه چشمها کورند. باید با دل جستجو کرد.

پ ن : مثل همیشه دیروز شازده کوچولو به داد دلم رسید... مثل کتاب حافظ باز کردم و مثل همیشه

همان گفت که میخواستم بشنوم.

دلم میخواست چند مورد تو پی نوشت بگم اما حرفم نمیاد... یا حق