لبریخته
افتاده ام توی حوض شعر...
مدام خیسم از ترانه از لبخند از یادم تو را فراموش و
درد این جناقی که بی تو شکسته است...
بوی دوست
آن عطر قدیمی
یاد گرامی که تو هی پلک هایت را به هم میفشاری تا زنده اش کنی...
آن موقع ها هم خوب سر کارم میگذاشتی...
میخواهی بگویی یادت نیست؟
باور نمیکنم.
آخر اینطور راحت ترم.
بوی مرگ میدهم
هی دلم برای تو و کسانم تنگ میشود
آنقدر که هی به روی گریه سلام میکنم
به گمانت رفتنی ام؟
هه
من...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۴ ساعت 9:33 توسط نیره بدون هاي آخر
|
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.