کس های زیادی که دیگر نیستند

 

همیشه فکر میکردم تو زندگیم کس های زیادی دارم . رفقای بسیار.... ودوستان جانی زیاد!

همیشه وقتی احساس دلتنگی و تنهایی میکردم آدمای زیادی تو ذهنم بودن که بهشون زنگ بزنم و

درد و دل کنم!

مدتیه در گیر غمها و غصه هایی شدم که وقتی شره میکنند هرقدر دور و برم رو نگاه میکنم و

 منوی گوشی م رو بالا پایین میکنم کسی رو پیدا نمیکنم که حتی با دادن یه sms  اینو بهش

 مخابره کنم که.....های رفیق!  رفیقت از بابت غمی ایچنینی گرفته و ابری ست!

حتی نمیدونم از بابت ایچنین تنهایی ای باید سپاسگذار خدا باشم یا طلب کار.

 

کودک بمان کودک درون من

 

 

۲۶ سال پیش توی یه عصر داغ مثل همچین روزی من اومدم.

و هنوزم به این معرفت نرسیدم که خوب شد اومدم یا بد؟ یا اصلا واسه چی اومدم؟

هنوزم گاهی سر این اومدن به خدا غر میزنم و لحظاتی اندک  چشم در چشم خدا لبخندی میزنم از سر تشکر.

هنوزم .....

ندیده ای مرا؟

 

امروز صبح بعد نماز صبح بی هوا یاد یه سخن از امام علی افتادم

امام میگه در عجبم از کسانی که وقتی شئ ای از اونها

 گم میشه پریشونند تا اون رو دوباره بیابند اما روح شون گم میشه

و دردی نیست اونها رو!!

 

بی حوصله ی عید زده

                                                                                                                                                                                                        

حوصله تایپ ندارم وگرنه کلی حرف داشتم. اینا رو هم یه دست زیر چونه و با یه دست  دیگه م مینویسم.

....فقط اینکه به نظر من زیباترین واژه ای که آدمی از ازل تا ابد تلفظ کرده و تلفظ میکنه کلمه حسین....  نمیدونم از کی ولی مدتهاست که اگه لایق باشم ذکرش بهم آرامش میده بهم جسارت میده عاشقم میکنه صبورم میکنه زلالم میکنه.

تولد سالار عشق و جنون بر من و همه شما مبارک

جایی برای بزرگ شدن.

 

از یه سادگی کودکانه شروع شد. بچه تر که بودم فکر

میکردم اگه موقع غروب آفتاب پشت بوم باشم اون روز

آفتاب دیرتر غروب میکنه.

امروز هم به هوای همان گمان بچه گانه اومدم روی پله

 های آلاچیق ایستادم تا باز

 به خودم به خدا به آدما به واژه ها به اتفاق ها فکر کنم.

به عاقبت به راه به راه ها

به چراغ به چراغ ها فکر کنم.

من اگه ندونم کجام؟ کی ام؟چقدری ام؟که نمیتونم

به مقصد برسم نمیتونم به خودخدایی خودم نزدیک بشم.

 مثلاً اگه من ندونم که حسودم که نمیتونم بلند نظر و

خیرخواه دیگرون باشم.

وقتی هم که بدونم کجام و کی ام و چقدری ام تازه باید

بیفتم دنبال یه چراغ...

یه چراغ به دست...تا بهم یاد بده که چطوری بزرگ بشم!

من باید بدونم که کوچیکم که بزرگ بشم.

 

به قول نادر ابراهیمی* بگذار فروتنانه بپذیریم کوچکیم تا جا برای بذرگ شدن داشته باشیم.

 

*بر گرفته از کتاب عاشقانه آرام

می خوام برم یه جایی یه کسی رو ببینم!

 

اگه بخوام تا آخر عمر همین جا بشینم و جایی نرم و کسی رو نبینم...خیلی حسن داره!

نه دلخور میشم نه آزرده.

نه گناه میکنم نه درخواست بخشش دارم.

اگه بخوام دور باشم از اتفاق دیگه اون وقت طعم علاقه و اشتیاق و لبخند رو نمیچشم.

کمکم همه رو فراموش میکنم و به راحتی فراموش میشم.

نه کسی ازم خاطره ای داره و نه ازم اثری میمونه.

 با رفتنم نه کسی شاد میشه و نه کسی خدابیامرزی نثارم میکنه .

میخوام برم یه هوایی بخورم...برم یه جایی یه کسی رو ببینم.

اینم از اولین پرواز ما!

عرضم به حضورتون که به تازگی ما شدیم خلبان تک سر نشین آلاچیق عصر رادیو جوان!

 فواره ها که روشن میشه پریدن آب تو آسمون باعث میشه هوای خنک تا اینجا که من نشستم...زیر آلاچیق کش بیاد و خلقم رو باز کنه!

به همه آدما ،أشیا و حرکات دور و برم نگاه میکنم...یه جورایی خستم...

غر زدنم میاد. دلم میخوادیه چیزی رو بهونه کنم و به یه کسی گیر بدم.

از صبح اینطوری نبودم ها! اتفاقاً امروز نه با کسی حرفم شده نه برخوردی داشتم ، حتی اتفاق خاصی واسم نیفتاده... اما کدرم!

دو نفر پشت آلاچیق نشستن که پچ پچ حرفا و هرهر خنده هاشون نظرم رو به خودشون جلب میکنن بهشون نگاه میکنم حس بدی بهم دست میده دعا میکنم هر چه زودتر پاشن از اینجا برن...

آدما میتونن حتی با رد شدن از کنارت به تو نیرو بدن یا اینکه خسته ات کنن. میتونن بدون کلام تو رو آروم کنن یا اینکه عصبانی..

فواره ها رو خاموش میکنن...خیالی نیست دیگه خلق من باز شده!

آدمی می تونه از ذره ذره هستی چیزی یاد بگیره و من امروز اینهمه از طبیعت چیز یاد گرفتم!

حالا باید جلوی کی سر به زیر بندازم و مث یه شاگرد مؤدبانه تشکر

کنم ؟ طبیعت یا خالق طبیعت؟