لذت هیچ بودن

 

بغض یک دنیا رو از دلم کم کردی

من فقط  من بودم منو  آدم کردی

 

مدتها بود با این آیه مشکل داشتم . اصلا هر وقت خطایی میکردم انگار یه بهونه ی درست

 و درمون واسه یه قهر حسابی جور میشد. این آیه که تو قرآن اومده و خدا درباره ی خودش

 گفته: یهدی من یشأ و یضل من یشأ...

با خودم میگفتم یعنی چی ؟ هر کسی رو که من بخوام هدایت میکنم و هر کسی رو هم

 که اراده کنم گمراه!!! پس قضیه ی اختیار و انتخاب آدما چی میشه؟ با خودم میگفتم این

 خدا ... همه رو سر کار گذاشته! مگه الکیه؟ من این همه رنج بکشم واسه آدم شدن بعد

تو بگی من خواستم که تو، توی مسیر آدم تر شدن بیفتی!!

تا اینکه دیروز دم غروب یه اتفاقی افتاد که از دیشب تا حالا بد جور حرفام و پس گرفتم.

میدون ونک ایستاده بودم منتظر ماشین. یهو یه خانمی نظرم رو به خودش جلب کرد .

 نوع پوشش و آرایشش تابلو بود. اونقدر که هر زنی با دیدنش یهو بی هوا دلنگرون

شوهر و داداش و حتی باباش میشه!! منه دختر نمیتونستم ازش چشم بردارم وای به

 حال مردها!! همینطوری از دور نگاهش میکردم که یهو شناختمش!!

(.....) بود! دختر همسایه روبرویی مون. همکلاسی 5سال ابتدایی...!

از پشت اون همه رنگ و لعاب و  تغییرات آنچنانی بازم قابل  شناسایی بود.  از 25 سال

 پیش که اومدیم این محل اونام بودند. یه 4، 5 سالی بود دیگه ندیده بودمش. فکر میکردم

بی خبر شوهر کرده و رفته....

بی اراده نزدیکش رفتم. یه BMW X3  جلوی پاش واستاد. لبخندی و سلامی و  چونه زدن

 سر نرخ پیشنهادی جناب راننده!!!  احساس کردم به یه صندلی، یه استکان آب قند، یا یه

 سیلی واسه بیدار شدن از این کابوس نیاز دارم.

سوار شد، دست داد و رفت!

زدم زیر گریه! وسط خیابون تابلو شده بودم. ازش بدم اومد.

اما یهو یه فکری داغونم کرد.

با خودم گفتم فکر میکنی واسه هستی، واسه تقدیر، واسه خدا سخت بود اگه تو الان

جای (....) بودی ؟

اصلا جای اون نه! جای هر کسی که سقوط کرده! به خودم گفتم فکر میکنی کی هستی؟

تو هم از گوشت و پوستی. تو هم از یه پدر و مادری. توهم هزار بار توی موقعیت گناه و

سقوط قرار گرفتی . خیال کردی خیلی عجیب و محال بود اگه تو  هم،  همچین وضعیتی

داشتی!؟

فکر میکنی اینگونه بودنت فقط مربوط به خواست و اراده ی خودته؟

وای خدا اگه تو میخواستی میتونستی روزگار منو از این هم هزار بار تکبتی تر کنی.

 اگه تو میخواستی میتونستی ازم سخت ترین امتحانا رو بگیری و به بدترین شکل

 ممکن رفوزه م کنی.

اما تو همیشه بهم تقلب رسوندی. همیشه هوام رو داشتی . همیشه نخواستی گمراه

بشم. همیشه ....

اگر چه تو برای هر بنده ای بارها جلوه گری کردی. بارها باصدایی رسا نزدیک گوش شون

حرف زدی و بارها  حجت رو تموم کردی  اما الحق که هدایت و گمراهی دست توست.

ای خدایی که برام تو شبا فانوسی

هول میشم وقتی تو منو  میبوسی

 

 

رنج دوست داشتن

 

رنج دوست داشتن....

 

 بعضی ها منو یاد آیه ۵۵ سوره واقعه میندازن.... فشاربون شرب الهیم.

 هیم تو زبان عرب  دو تا معنا داره! یکی اینکه به شتری میگن که عطش گرفته و هر چی

 آب میخوره تشنگی ش برطرف نمیشه و اگه جلوش رو نگیرند اینقدر آب مینوشه که

 میترکه و میمیره. و دیگه اینکه به صحرا یا شن زاری میگن که هر چی بارون بباره یا اینکه آب

روش بریزن اون خاک حتی نمناک هم نمیشه...

هر چی به این جور آدما محبت  میکنی نمونه ی کامل این شن زار هستند حتی خنکایی

 هم بهت پس نمیدن چه برسه به جبران مهربونی...!

 

نشتی روح

 

اساسا دوست داشتن یه اثری روی روح آدمی میذاره

بعضی از دوست داشتن ها مثل راه رفتن توی یه روز بارونی از کناره

یه خیابون که پر از چاله چوله ست که ماشین ها بی توجه به تو با

 سرعت رد میشن و خب یه اتفاقاتی واسه لباسا و سر و شکلت

 می افته.

بعضی از دوست داشتن ها روح آدم رو کوچیک و حقیر میکنه مثل

 حرکت سنباده روی چوب که نرم و آروم اونو نازک میکنه.

بعضی از دوست داشتن ها مثل تماشای اولین بارون پاییزی سرحالت میاره.

بعضی از دوست داشتن ها مثل.......

خدایا

به گمونم تو گذشته یه جور دوست داشتنی رو تجربه کردم که یه سوراخ

 تو روحم به و جود اورده که گاهی که بهش فکر میکنم انگاری داره ایمانم

 ازش چکه میکنه.

خدایا

 میشه تو؛ پترس زندگی من بشی و انگشتت رو بکنی توی سوراخ روحم

 تا از اون، ایمانم نشتی نکنه!؟

ممنون میشم ازت

کی دستش کوتاهه؟

 

چهارشنبه رفتیم شهرستان پدری. اونجا به قبرستون میگن روح مزار .

پنجشنبه رفتم روح مزار. اینجا رو خیلی دوست دارم چون تو دامنه ی

کوهه و پاتوق من (قبر عمو رضام) از همه بالاتره . اینقدر از  اینجا بودن

لذت بردم که می تونم بگم جاتون خالی.

پایین پای عمو نشسته بودم و داشتم به اون موقع هایی فکر میکردم که

آرزوی مرگ میکردم و وقتی به روح مزار می اومدم به مرده بودن و تو این

دنیا نبودن عمو و بقیه مرده ها حسودی میکردم حتی ازشون می خواستم

اگه آبرویی پیش خدا دارن دعا کنن منم بمیرم. به گذشته زمان فکر میکردم

 و عادی شدن زخم ها و اینکه من هنوز زنده ام.

قبر عمو رضا به دستور بابابزرگم اینجا بالاتر از همه ست چون فکر میکرده

 در این صورت مادر بزرگم سختشه و نمیتونه  که هر روز سر خاک عمو

بیاد و  هی گریه زاری کنه... که البته نقشه اش نگرفته.

تو همین فکرها بودم که مادر بزرگم نفس زنان و دست به زانو اومد بالای

سرم و گفت بیکار نباش براشون قرآن بخون. اینا دستشون کوتاهه.

آرزوشونه که واسه یه روزم که شده برگردن تو این دنیا و واسه ی اون

دنیاشون توشه ای بردارن.  

از سر سفره بلند نشیم

 

مثل یه رگبار بهاری بود وای به حالمون اگه چتر به سر گرفته باشیم

مثل یه مهمونی با شکوه بود وای به حالمون اگه از این سفره بی بهره

بلند شده باشیم

هیچ وقت عید فطر رو دوست نداشتم

دلم گرفته

خلقم تنگه

از خودم میترسم؛ از شیطون که دوباره دستاش بازه برا وسوسه من

 مطمئنم این سفره جمع نمیشه کاش حواسم پرت نشه و از این سفره

 بلند نشم

همین!