شکیبایی ما و...
صدا و نگاه دلنشین هر دو نعمتند... و تو چه بسیار از هستی سهم برده بودی!! در حنجره ات هزاران چلچله خسته لانه کرده بود و
نگاهت آنقدر صادق که هر بدبین یا بی باور به عشق را بر سر سفره ایمان مینشاند...
ایمان به هامون عاصی عاشق
ایمان به از خود گذشتگی پدر کیمیا
به مرد سبز خانه سبز
به شکوه و تحول مراد بیک
و ایمان به صلح دوستی و دلتنگی یک پدر بی نشان از فرزتد در اتوبوس شب
آری تو اینچنین بودی و به خدا جز نم نگاه و لرزش صدا از هجوم بغض به وقت مرور خاطراتت چیزی دامنگیر ذهن و قلب مان
نخواهد شد.
راستی سردار!
بی تو دستهای ما خالی ست و بعد از تو چه کسی میتواتند شین عشق را از تنگنای سینه بگوید؟
اول: ما باید با هم حرف بزنیم ما اگه با هم حرف نزنیم حدس میزنیم و خب از کجا معلوم که درست حدس بزنیم؟ ما اگه با هم حرف نزنیم حرف ته دلمون ته نشین میشه و یه جا دیگه ، یه جا که مناسب نیست شره میکنه ! حرفای تلخ که مث تیغ زخمی میکنه ما باید با هم حرف بزنیم.