شکیبایی ما و...

صدا و نگاه دلنشین هر دو نعمتند... و تو چه بسیار از هستی سهم برده بودی!! در حنجره ات هزاران چلچله خسته لانه کرده بود و

 نگاهت آنقدر صادق که هر بدبین یا بی باور به عشق را بر سر سفره ایمان مینشاند...

ایمان به هامون عاصی عاشق

ایمان به از خود گذشتگی پدر کیمیا

به مرد سبز خانه سبز

به شکوه و تحول مراد بیک

و ایمان به صلح دوستی و دلتنگی یک پدر بی نشان از فرزتد در اتوبوس شب

آری تو اینچنین بودی و به خدا جز نم نگاه و لرزش صدا از هجوم بغض به وقت مرور خاطراتت چیزی دامنگیر ذهن و قلب مان

نخواهد شد.

راستی سردار!

بی تو دستهای ما خالی ست و بعد از تو چه کسی میتواتند شین عشق را از تنگنای سینه بگوید؟

 

تا همیشه زندگی طلوع...

 

هی از آن شکاف روی امن ترین خانه ی دنیا ، خانه خدا تا این ایوان طلایی، ایوان یاد میروم و باز میگردم.

 هی تورا مرور میکنم که خاطره، تاریخ ، جان یار از تو بزرگترند و هی ترک میخورند و...

وای تو علی هستی و من علوی.... نمیدانم!!

ولادت تو یعنی تا همیشه زندگی طلوع... ایمان دارم!

 اما امیر... غربت و عدل و نام تو از یک خانواده اند! و من رو به ایوان یاد رسم تو میجویم و به عبور نور ایمان دارم!

نگاهم میکنی تا در روز ولادتت تولد یابم؟

 نگاهم میکنی نگاهم میکنی ایمان دارم!

مدتی...

 

سلام

مدتی سکوت کردم چون از بحث روز، خسته و بیزار و تا حدی سرگردون بودم.

مدتی سکوت کردم  چون دیدم حقیقت همونیه که تو دوست داری باور کنی وگرنه به همه حرفا و فیلم  ها   و ... میشه مهر دروغ زد.

مدتی سکوت کرد چون اونروزها به چیزهایی فکر میکردم که نمیشد ازش گفت.

مدتی سکوت کردم چون مدتی بود که بی حد و اندازه فقط دلم برای خودم تنگ بود.

مدتی سکوت کردم... اگر برای کسی مهم نبود به من که خیلی خوش گذشت.