حتی دعا...
چقدر آزاده بودن سخته!!!
چقدر بزرگوار بودن دشواره!!!
چقدر...
اینکه ...
به نام کلمه آغاز...
یا رحمن.![]()
چقدر آزاده بودن سخته!!!
چقدر بزرگوار بودن دشواره!!!
چقدر...
اینکه ...
به نام کلمه آغاز...
یا رحمن.![]()
صورتحساب سود و زیان/ کار مهر
(3/9/1387- 239)
کار مهر کار تجارت نیست؛ داد و ستد نیست.
ما قصهی سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
جایی است که دیگر کارشان کار من و تویی نیست؛ ما و منی نیست، نمیتواند باشد. آنچه که هست، جز این
است؛ آنچه هست جز این است. نه آنکه برنامهای ریخته باشند؛ نه اینکه تدبیری کرده باشند؛ چیز خوشی هست
که جز آن نیست برایشان؛ نمیتواند که باشد.
گاهی وقتی در تو حسی هست، مفهومی هست در ذهن و گمانت، بیانی هست، چیزی است که آن را
نمیتوان با کلیدهای کیبردِ [...] نوشت. کلیدهای کیبردِ قاصر، عاجزند، ناتوان از آنند که آن حس را ثبت
کنند؛ فاصله است، حجاب است، پرده است، آن وقت است که دستت، انگشتهایت باید قلمی را،
خودکاری را فشار دهد، حس کند؛ به روی کاغذ، دستت را، نوک خودکارت را فشار بدهی؛ فشار نوک
خودکارت را روی کاغذ حس کنی تا آنچه را که میخواهی بنویسی.
اینجا نمیشود آنچه که باید بشود، اگر فایل واژهپرداز را باز کنی، کلیدها را پیدا کنی، روی هر کدام
ضربه بزنی و مابهازای آن، حرفی روی صفحهی کامپیوترت ببینی.
گاهی آنچه در ذهنت هست، آن چنان است که نمیتوانی آن را با خودکار بر کاغذ بنویسی؛ یک کل است،
یک همه است. همه را که نمیشود یک دفعه نوشت؛ نمیپسندی که تیتر بنویسی، سرفصل معلوم کنی
تا بعد گسترشش بدهی. آن را بنویسی، آنها را.
و مینویسی بیآنکه هنوز از آنها چیزی نوشته باشی، ولی اگر قرار است ثبت شود، باید اینها را قبلتر
گفته باشی تا معلوم بشود که این ظرف، این شکل، این هیئت، چیزی است با کاستیهایش با کوتاهیهایش،
برای یک چیزی که این تمام آن نیست که پیش از به شکل درآمدن بوده. ظرف فکر محدود، ظرف کلمه محدود،
کاغذ محدود، خودکار تمامشدنی، دست خستهشدنی، فکر فرار کردنی فراموش شدنی.
حالا آن بیتها که در ذهنم بود و هست، به یادم نمیآید؛ میدانم، من که فراموش نکردهامشان؛
فقط حالا الان که میخواهم بدانم چه بودند، نمیدانم، به یادم نمیآید.
اصلاً به جز همان که اول نوشتهام، دو تای دیگر بود یا یکی دیگر. نکند، شاید چیز دیگر نبوده. ها، آها این هم بود:
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان بشکستنی است
لاجرم آن کس که بالاتر نشست
استخوانش هم سختتر خواهد شکست(شاید دقیق در خاطرم نمانده باشد، صحیح عبارت این ابیات)
هنوز به نظرم یک بیت دیگر هم باشد.
کار مهر، کار تجارت نیست. حساب-کتاب و تدبیر سود و پرهیز از زیان نیست. جوشیدن است. "نبود بر سر
آتش میسّرم که نجوشم". وقتی که آب، آب است و آتش، آتش است. این گرما و حرارت وقتی آب را بهجوش
میآورد دیگر آب نمیتواند که نجوشد؛ نمیتواند که قُلقُل نکند؛ این غلیان قابل تصمیم برای انجام شدن
یا پرهیز کردن نیست.
مهر، رأفت، بستگی وقتی اصیل است(وقتی جوهر آن هست)، حقیقی است؛ واقعی است. اینها با نمایش نیست.
آنچه که با نمایش است، آنچه «شوی» دوست داشتن است، اصیل نیست، آن گوهر و جوهر را ندارد، بدل است.
این حساب یک بار من، یک بار تو؛ یک بار تو، یک بار تو، یک بار تو، شاید من، اینها شیوهی عقل تدبیرگر است،
عقل معاش است. محبت، تعلق، امری است درونی؛ اگر هست، هست و اگر نیست، نیست.
هزار جهد بکردم که سِرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسر که نجوشم (یادم نیست درست عبارتهای بیت را)
عصای مهر، به اعجاز خلوص، موسیگری میکند. چشمهها میشکافاند، چشمهها میجوشاند، آبها
جاری میکند(عیناً یشرب بها عبادُ الله یفجّرونها تفجیراً. انسان- 6). اینها اگر نباشد، سامریگری، شاید بشود.
آن گوساله اگر صفیری هم برآرد، اگر نفیری هم برآرد، آن گوساله از طلا هم که باشد، اصیل نیست،
مطلّا است، بدل است، شکستنی است. «و آخ که چه میکند همین گوسالهی ده روزه، اگر 30 روز
موسایی 40 روز شود.»
محبت، کار تجارت نیست. بده-بستان نیست. حرفی برای ستونهای بدهکار و بستانکار نیست. جایی
در صورت حساب سود و زیان ندارد. دادهای برای ستونهای بدهکار و بستانکار ترازنامه نیست.
آن کدام دلتنگی است که تنها طلبکارانه باشد....
اینها شوق را فرو مینشاند. چه باید کرد؟ آنها اگر بود به شوق میآورد.
پی نوشت: ۱- چند وقت پیش این متن رو تو وبلاگ معلم و دوست جانم آقای مهدی رزاقی خوندم نه یک بار؛
نه ده بار اونقدر که اکثر واژه هاش رو حفظ شده بودم . شده یه مطلب از یکی دیگه بخونید که انگار
خودتون نوشتین... چنان بود و هست. از دیروز دوباره یادش افتادم که باز چقدر این نوشته از من است و حال من.
اون قدر بزرگواره ، اون قدر مهربونه که اجازه میده با افتخار ، تو وبم ثبتش کنم.
۲- اینروزها اونقدر پریشونم که انگار کن باد
و اونقدر ساکت که ببین مرگ
یک اربعین واستعینو بالصبر و الصلاة پیشه کنم حالم خوب میشود؟؟
۳- گفتم که خیلی بزرگواره... اون متن رو از وبش حذف کرده. میگه تو وب تو باشه . گفتم که اگه روی
این متن کلیک کردین و صفحه سفید باز شد شوکه نشین.
به نام کلمه آغاز...
خواب دیدم بانو مرا به نام و نشانه خواندید
خواب دیدم نشسته ام بر تلی که به نام شماست
نامتان ذکرم شده است
و مرورتان مرا از اهالی ولا خوف علیهم ولا یحزنون کرده است
ای حیدری ترین صدای زنانه تاریخ
ای همیشه صبور و فرزتد صبورترین
خوابم را تعبیر میکنی؟

چند روزه دارم به این فکر میکنم چی به سر آدمای امروز اومده؟
یه نفر بوده که همیشه فلان ساعت میدیدش...
یه نفر بوده که همیشه با اشتیاق بهت سلام میکرده...
یه نفر بوده که بهت میگفته دوستت دارم مدام و مداوم...
یه نفر بوده که وقتی بهم ریخته بودی جمعت کرده ...
یه نفر بوده که بودنش به بودنت رونق داده...
یه نفر بوده که دیر کردنت، بیماریت و غمهات (خدای نکرده) پریشونش کرده .
… و حالا نیست.
رفیق!
حتی اگه علاقه ها رو ندید بگیری… به من بگو حتی به بودنش هم عادت نکرده بودی؟
به من بگو ترک عادت آزارت نداد؟
کجا خست به خرج دادم که امروز سهمم دریغه؟
کجا کم بودم یا کم رنگ بودم که نبودنم درد نیست؟
کجا اشتباه کردم؟
چند روزه دارم به این فکر میکنم چی باعث میشه که یه رابطه عمیق باشه؟
پ ن:
1- باور میکنی که من… منی که اهلی اهل سلام بودم از سلام میترسم؟
باور میکنی که به لطف شما دوستان دنیای مجاز دلخوشم؟
2- دوست هم دوست قدیمی…
یکنفر نشسته در دلم زار میزند
...............................................................
پ ن : امروز چهار بار وبم رو آپ کردم و برداشت و دو باره گذاشتم و دوباره برداشتم.
بذارید به پای همه پریشونی های اینروزهام.
یا دل من نازک شده و قلبم فرسوده یا اینروزها...
دعای صبر برایم بخوانید.
خواهر ترین عروس دنیا
این عکس خیلی برام عزیزه. خیلی.
اونقدر که خیلی فکر کردم تا دلم راضی شد حسش رو وخاطره اش رو به نمایش بگذارم.
آخرای تابستون ۶۷ بود. من ۶ سالم بود و نسرین ۴ ساله و نیم.
اگرچه این عکس حالا واسم خیلی عزیز و ارزشمنده اما اون روز ،روز خوبی نبود.
قرار بود بعد از عکس، برگردیم آرایشگاه تا موهامون رو کوتاه کنند.
این غصه اونقدر بزرگ بود که تو آتلیه؛ آقای عکاس هر کار کرد تا من لبخند بزنم، نشد که نشد.
حالا یکی از اون دوتا عروسک توی عکس داره عروس میشه یه عروس واقعی.
یه نفر که خیلی مهربونه چند وقتیه عضو خانواده ما شده.
به نسرین میگه بانو و به من، آبجی خانوم.
قراره بعد از عید برند خونه بخت...
براشون دعاکنید.
۱- یه چند وقتیه خدا دار و ندارم رو ریخته تو یه الک تا همه اون چیزایی که خیال میکردم دارم سُر بخورند وبرند.
از دست دادن همه اون خیال ها درد بدی داره اما اون چیزی که بیشتر رنجم میده اینه که همه اون چیزهایی
که دارند دونه دونه از الک خدا سُر میخورند و میرند حتی آخ هم نمیگند.
۲- مامان دلخوره... اول ساکت بعد مثل یک نوار ضبط شده شروع میکنه به گلایه کردن. مگه گرسنه موندی
که اینقدر کار میکنی؟ دیگه حق نداری بمونی با سرویس19:30 بیای! ازت نمگیذرم اگه واسه این مثلا رفیقات
بی اجر و مزد کار کنی! با دوستات بودن رو به در کنار خانواده ات بودن ترجیح میدی! یه پنجشنبه و جمعه خالی
داشتی اونم با فلان کلاس و فلان قرار پر کردی! وقتی هم که خونه ای میری تو اتاقت و تا صدات نکنم در نمیای!
جوابی نمیدم اما تو دلم میگم کار میکنم تا شبا از شدت خستگی فرصتی واسه فکر و خیال نمونه تا به جای
اینکه بخوابم ، بمیرم.
ترک عادت سخته ، صبر کن تا هم خودم و هم این به قول تو مثلا رفیق ها با این نیره جدید کنار بیان.
تو خونه هم زبون ندارم و پیش رفقا هم دل... غربت با اونا بودن واقعی تره!
اگه از کنار این بدو بدوهای پوچ و الکی ، کمی واسه خود خود نیره وقت نذارم بهش بدهکارم!
۳- وقتی غصه میخورم تو چشم کسی نگاه نمیکنم، وقتی غصه میخورم گم میشم، وقتی غصه میخورم
زیاد میخوابم، وقتی غصه میخورم... اینا رو فقط مامان میدونه که اونم اینقدر این روزها دلشوره ازدواج خواهرم رو
داره که این علائم رو نمیبینه.
۴- یه رفیق نمایی هفته پیش بدجور دلم و شکوند یه رفیق دیگه که مدیر گروه و بزرگ جمع مون هست
و یه جورایی عدم مدیریت صحیحش باعث اون دلخوری شده فهمیده و میخواد از دلم در بیاره اونم
با کارت دعوت افتتاحیه جشنواره فیلم فجر، من دلم نمیخواد برم چون دیدن اون رفیق نما؛ پریشون ترم میکنه.
یاد یه ضرب المثل می افتم که میگفت فلانی سرم رو شکست و تو دامنم گردو ریخت.
۵- نیره! خدا بنده های ضعیف رو دوست نداره، قوی باش.
۶- و دیگه اینکه کاش تو مهربون نبودی.