عرض حال میبرم...

 

فکر کن توی هستی، تو زمین ، تو جهان سوم ، تو کشوری به نام ایران ، تو حکومتی

به اسم جمهوری اسلامی، تو کلان شهری به نام تهران ، توخانواده ای به نام غدیری ،

تو دانشکده ای از نوع علمی کاربردی، تواداره ای به نام سازمان صدا و سیما،...  زندگی میکنی.

یه جایی که واسه هر سوالی که بپرسی این جواب رومیشنوی : چرا نداره!!!!

اجباری با طعم همینی که هست!

حالا تو هی بشین با خودت غر بزن و بگو چرا اینجوریه؟ چرا اون آره من نه؟ چرا من نه اون آره؟

اصلا چرا من؟ چرا ؟ چرا؟ چرا؟ بعد هم که مغزت خسته شد نوبت قلبته! هی گریه و گریه و گریه...

کارای خدا که چرا نداره؟

کارای بنده های خدا هم که چرا نداره؟

پس چرا من دارم صبح تا شب واسه هر حرکت و هر حس و هر فکر و حتی هر ظنی

به هرکسی توضیح میدم؟؟؟

دارم میرم همه این چراها رو از امام علی بپرسم. غروب روز یکشنبه هفته آینده بعد از نماز مغرب

و عشا روبه روی ایوان طلا می ایستم ودرباره همه این چراها باهاش حرف میزنم......

حلال کنید.

 

 

توکل سخت...


این داستان رو نمیدونم شنیدین یانه؟ از اینترنت کپی پیس کردم!!

داستانی در مورد یک کوهنورد ماجراجو که با صعود تنها به بلندترین کوهها سعی در کسب افتخار داشت .قهرمان داستان ما زمانی صعود خود را اغاز کرد که هوا رو به تاریکی بود و بجای زدن چادر به صعود خود ادامه داد
در ان سیاهی شب حتی ماه و ستارگان هم از پشت انبوهی ار ابر دیده نمی شدند
.
کوهنورد همانطور که بالا میرفت در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود ناگهان پایش لیز خورد و باسرعت سقوط کرد......
سقوط همچنان ادامه داشت و در ان لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد میاورد فکر میکرد به مرگ چقدر نزدیک است
که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و اسمان است .
در ان لحظات سخت فریاد زد:
خدایا کمکم کن ! که ناگهان صدایی از اسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- نجاتم بده
- واقعا فکر میکنی می توانم نجاتت دهم .
- البته تو تنها کسی هستی که می توانی نجاتم دهی .
- پس طناب دور کمرت را ببر.
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد با تمام توان طناب را چسبید و ان را رها نکرد .
روز بعد گروه نجات امدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!!!

پی نوشت : اینروزها حس این کوهنورد رو میفهمم و میخوام طناب دور کمرم رو پاره کنم............

 

بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود , ما راهمان جداست  این ابرها

تا می توانند ببارند ما چترمان خداست.

تغییر کن نیره...

 

اول اینکه خدایا تو بهترین حافظ و نگهبانی ! همچنان که منو در پناه خودت حفظ میکنی ، نگاه و رای

دیگران نسبت به من رو هم مدیریت کن!

دوم اینکه تا حالا هرچی مقاومت کردم فایده نداشته دنیا تصمیم جد گرفته تا از من یه آدم بد دل

بد بین که به کسی اعتماد نمیکنه بسازه! این همه اتفاق ، این همه زخم ، این همه شکست ...

دیگه جون مبارزه کردن ندارم!

سوم اینکه یه چیزی میگم نگین نیره اینروزها زده به مقوله حیوونا... اما چند روزه احساس میکنم

بلاهتم به قاعده یه گوسفنده!! همون قدر ساده و احمقانه با چاشنی مهربونی به قضایا نگاه میکنم.

چهارم این که این یه توصیه بود که یه دوست دیشب بهم کرد: به هیچکی اعتماد نکن به مردها واسه

اینکه حتی نمیتونی حدس هم بزنی چقدر کثیفند و دخترها چون خودت میدونی که چقدر حسودند !

حتی به من که دارم میگم واسم مثل خواهرمی هم اعتماد نکن!

پنجم یه کارمند عضوی از یه بدنه است وقتی به درد میاد ... چقدر نعمت این که راس و رئیس اون بدنه

هم احساس درد میکنه!

و اخر اینکه بلد نیستم حواسم را پرت کنم! کوچه علی چپ کجاست؟ یادم میدهی؟

 

گوزن های مرد...

 

یه دوستی میگفت میدونی آهو ها چطوری جفت گیری میکنن؟

وقتی به زمان جفت گیری میرسن عطری از تن شون ساطع میشه که گوزن ها

میفهمند و مست میشن.

گوزن ها واسه به دست اوردن آهو جنگ میکنن و با لاخره یکی پیروز میشه و ...

با خودم میگم خوش به حال آهو ها!! کسی به هدف کام گیری ، بهشون نزدیک نمیشه!

و دم همه گوزن ها گرم اینقدر مردند که به هیچ آهویی به چشم دستمال کاغذی نگاه

نمیکنن!

 

به جای این 15 روز...

 

عصر روز آخر ، عصر روز سال تحویل دلم بدجور گرفته بود. از اون دلگرفتگی هایی که دلت میخواد

راه بری غر بزنی و بعد هم یه چیز بی خود رو بهونه کنی و بزنی زیر گریه. دستم نمیرفت تا آخرین برگ

از سررسید روزانه نویسی 88 رو پر کنم...

هی ور میرفتم تو اتاق و آلبوم نغمه های سکوت ، کار آندرا باور  گوش میکردم بعد یهو یکی انگار آستینم و

کشید و بُرد سر کتابخونه ، دستم رفت طرف کتاب ادعیه... نشستم و دعای کمیل رو باز کردم. همین،

دلم همین رو میخواست.

رسیدم به این فراز که خدایا ببخش گناه هایی رو که بلا و بدختی به بار آورد. و خب چه بدبختی

از این بالا تر که بنده ای از کرامت مولای خودش نا امید بشه! چه بلایی سخت تر از اینکه بنده ای

دیگه زبانش به دعا نچرخه!

دعا سپر مومنه و من مدتهاست که سپر انداختم

موقع سال تحویل چهره همه کسایی که بهم گفته بودن التماس دعا اومد جلوی چشمم ،

همه کسایی که دوستشون داشتم و تو زندگی سرمایه ام هستن، حتی اونایی که دلم رو

شکونده بودن و من واگذارشون کرده بودم به خدا... تو ذهنم به همه شون لبخند زدم و با خودم گفتم

کاش تو این لحظه دعاهای خوب کنن و دعای همشون هم گیرا...

نیره نشست کنارم. آروم سرش رو از زیر دستم سُر داد و گذاشت رو پام. یه کم نگاش کردم و

با تردید انگشتام رو فرو کردم لای موهاش... طفلک نیره. طفلک دختر یتیم دلم . طفلک...

ایمان به دعا کجا بود؟ نبود...

قرآن رو از رومیزم برداشتم و به پنجره نگاه کردم خدا واستاده بود و داشت نگام میکرد. بهش

گفتم تو که من هرچی میگم مستجاب نمیکنی حداقل چشام و ببند تا نبینم و نخوام و دلم نسوزه!

من که سهمی از لذت و عیش دنیا ندارم حداقل کمک کن تا دلم پر از حسرت نشه... قرآن و

باز کردم. سوره حجرات اومد. اون آیه ای که درباره جنگ احد و ترک مسلمونا از اون جایی که

پیامبر بهشون گفته بود ازش پاسداری کنن و رفته بودن تا غنیمت جمع کن و ...

قرآن بستم و به پنجره نگاه کردم خدا همون خدای پارسال بود ! میگفت نیره بی خیال عیش و

غنیمت شو و بندگی ت رو بکن.

شما رو نمیدونم اما ما از شبکه سه تکون نخوردیم . خدایی که احسان علیخانی کار و بار بقیه

شبکه ها رو کساد کرده بود. یه چیزی میگم نگید نیره مثل دخترای 13 ، 14 ساله حرف میزنه!

ولی اون روز که خدا مصطفی زمانی رو خلق میکرد چقدر سرحال بوده و با حوصله خلقش کرد.

 همه چی خوب بود یعنی مثل همیشه بود. سبزی پلو ماهی و خونه باباحاجی و عیدی و لباس نو و

روبوسی های مسخره ...

صبح ها مصیبت داشتم . ساعت 6 میپریدم. نماز میخوندم و میخوابیدم ساعت 6:30 باز میپریدم

هی میگفتم نیره بخواب عیده ، تعطیلاته. میخوابیدم ساعت 7 باز از خواب میپریدم و با خودم میگفتم

دیدی از سرویس جا موندی! و خلاصه به این ترتیب تا 10:30 تو رختخواب میموندم.

روز سوم عید بود. ساعت 10:30 با صدای پیامک گوشیم بلند شدم. صادق داوری فر بود.

بسم الله روز سوم فروردین را بدون افسانه قیصر خواه آغاز کردیم. تموم تنم میلرزید. فکر میکردم

خوابم . پتوم رو کشیدم رو سرم و زدم زیر گریه... چقدر این زن ، مرد بود! چقدر مهربون! از اون آدمایی

نبود که وقتی میمیرند عزیز میشن، همیشه عزیز بود!

روز چهارم رفتیم گرکان. بهتر از بچگی هامون بود اما بازم به زور خوش گذشت.

اینم عکسای گرکان

    

روز هفتم اومدیم تهران و روز هشتم رفتیم شمال، محمود آباد. از حق نگذریم خوش گذشت مخصوصا

قایق سواری و شیرین زبونی های غزال (دختر خاله ام) و چُرت های رویای زده ی توی مسیر و ...

کلی عکس گرفتم ولی مامانم تا فهمید میخوام بذارم تو وبم واسم قاطی کرد و قضیه رو ناموسی

کرد و دستور اکید داد این کار رو نکنم. روز یازدهم برگشتیم.

الانم از سیزده بدر برگشتم و در حالیکه سرماخوردگی لاجونم کرده دارم اینا رو مینویسم...

 اینم عکسای غزال

 پ ن: از اونجایی که آدمای محترم و شریفی به من سر میزنن که هر گونه اساعه ادب به شوخی یا علاقه

زشته و دور از معرفته جمله پایانی م رو  (خدایی دلم برا همتون تنگ شده بود... لعنتی های دوست داشتنی!)

تغییر میدم...

خدایی دلم برا همتون تنگ شده بود ... عزیزای دل!