از این پس منو سلطان محتشم

 

یکشنبه رفتم خونه یکی از دوستام....

وقتی روحم مریضه خونه دوستم واسم حکم بیمارستان و داره....

و دوستم حکم طبیب...

نشست و از خالق بودن و رازق بودن خدا گفت....

گفتم من گله ای از خدا ندارم بنده هاش اذیتم کردن...

خندید. بلند بلند خندید.....

من شاکی شدم...

گفت ببخش منو. ولی تو حکم کسی رو داری که در پیشگاه سلطان محتشمی نشسته و

 زانوی غم بغل گرفته.

سلطان بهش میگه چته؟ میگه هیچی... به تو ربطی نداره...

سلطان میگه بیا من دردت و دوا کنم . بیا بغلت کنم کمی آروم بگیری.... میگه نه! حرفش و نزن!

خلقم تنگه!

 *******

منو دعا کنید...

دعا کنید حاله خوبم مستدام باشه...

امیدوارم همتون توی سال ۸۸ همونی بشین که دوست دارین یا دست کم تو مسیرش قرار بگیرین.

به اندازه یک رهگذر آشنا نیستم.

 

هیچ ترانه ای منو نمیگه.

از هیچ نگاهی کلام میفهممت رو نمیشنوم.

توی هیچ کتاب و قصه ای خودمو نمیبینم.

و هیچ کسی نگران این همه هیچم نیست.

توازن...

 

ما به مادر مامانم میگیم مامانی....

مامانی اکثر اوقات وقتی داره کاری انجام میده با دهن بسته یه آهنگی رو میخونه که

 هیچ کس نشنیده ولی همه حس خوبی دارن از شنیدن این زمزمه...

اینروزها عین مامانی شدم!

غم رفتن زمستون و  گرم شدن هوا و اومدن عید پکرم کرده...

از عید بدم می آد به چهار دلیل بزرگ...

۱- تو تموم دوران کودکی بابا ما رو بر خلاف میل مون میبرد شهرستان مون ... اونجا

به ما خوش نمیگذشت یعنی بد میگذشت. حال دیگه چند سالیه از اون سفرهای اجباری

 خبری نیست ولی حس غم انگیزه نزدیک عید عادت روح من شده.

۲- یه عمو داشتم که از بین ۵ تا عموم مهربون بود!!   ۲۹ اسفندسال ۷۸ وقتی ۲۵ سالش

 بود تصادف کرد و ما لحظه سال تحویل اون سال پشت در مرده شور خونه بودیم و

سالگردش....

۳-همه دوستام میرن سفر و من تهران میمونم.

۴-از خونه تکونی و به هم ریختگی قبل از عید خونه بدم می آد.

و دیگه اینکه نمیدونم جسمم سنگینه و روحم نمیتونه جا به جاش کنه یا روحم سنگین تر از

جسمم شده؟ خلاصه اینروزها توازن ندارم.

 

نگو چرا!

 

دیشب به گریه خوابیدم نگو چرا!!

با خودم میگفتم زندگی پر از اسمه که هر کدومش یاد آور یه زخمه .... یه درده!

نازک و ناسور شدم نگو چرا!!

طاقت هیچی رو ندارم. زود میشکنم  . زود عصبانی میشم . زود پا میشم میرم .

 زود دلتنگ میشم . زود میزنم زیر گریه . زود پر میشم .

ظرفی بزرگتر میخواهم نگو چرا!!

...چگونه باید دوستش بدارم!

 

من نمی بایست به حرفای او گوش میدادم هرگز نباید به حرفهای گلها گوش داد فقط باید نگاهشان کرد و بوییدشان! گل من سیاره مرا معطر میکرد اما من نمیدانستم چگونه از او لذت ببرم من آنوقتها نمی توانستم بفهمم.. میبایست درباره  او از روی رفتارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر میکرد و به دلم روشنی میبخشید من هرگز نمی بایست از او بگریزم!

میبایست از ورای حیله گری ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه اش ببرم !

وه که چه ضد و نقیضند این گلها!!

ولی من خام تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم؟

 

نمیدونم چی باید بنویسم! فقط همین که اینروزها این قسمت از کتاب شازده کوچولو رو توی ذهنم مرور میکنم و......

خب آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشد باید پیه گریه کردن را هم به تن خود بمالد.

محض یاداوری از عطرش...

 

 اجرأكم علي قسم الجد اجرأكم علي النار .
هر كس از شما در خوردن قسم جدي تر است به جهنم نزديكتر است .

مهربان ترین پیامبر

كنز العمال ، ج 11 ، ص 7 ، ح 30390

حالا هی بیخودی قسم بخور!