لبریخته

 

افتاده ام توی حوض شعر...
مدام خیسم از ترانه از لبخند  از یادم تو را فراموش و

درد این جناقی که بی تو شکسته است...

 

بوی دوست
آن عطر قدیمی
یاد گرامی که تو هی پلک هایت را به هم میفشاری تا زنده اش کنی...
آن موقع ها هم خوب سر کارم میگذاشتی...
میخواهی بگویی یادت نیست؟
باور نمیکنم.
آخر اینطور راحت ترم.

 

 

بوی مرگ میدهم

هی دلم برای تو و کسانم تنگ میشود

آنقدر که هی به روی  گریه سلام میکنم

به گمانت رفتنی ام؟

هه

من...

 

 

.........

 

شازده کوچولو گفت : من تشنه این آبم، قدری بده بنوشم...

فهمیدم که او در جستجوی چه بوده است!

دلو را تا به لبان او بالا بردم. او با چشمان بسته آب نوشید. آبی بود به شیرینی عید.

آبی بود که با هر چیز خوردنی فرق داشت، آبی بود که از شبگردی در پتو ستارگان،

 از آواز چرخ چاه واز تقلای بازوان من تراویده بود.

برای دل ، به خوبی هدیه بود.

آنوقتها که من پسربچه ای بودم ، چراغهای درخت بابا نوئل و نغمه نماز نیمه شب و

شیرینی لبخندها به همین شیوه به عیدی نوئل که میگرفتیم ، جلوه میبخشید.

شازده کوچولو گفت: آدمهای سیاره تو پنج هزار گل سرخ را در یک باغچه می کارند...

و گلی را که میخواهند در آن پیدا نمیکنند...

و با این وصف آنچه را که ایشان میجویند می توان در یک گل سرخ یا در کمی آب پیدا کرد...

در جواب گفتم : البته.

و شازده کوچولو باز گفت:

ولی همه چشمها کورند. باید با دل جستجو کرد.

پ ن : مثل همیشه دیروز شازده کوچولو به داد دلم رسید... مثل کتاب حافظ باز کردم و مثل همیشه

همان گفت که میخواستم بشنوم.

دلم میخواست چند مورد تو پی نوشت بگم اما حرفم نمیاد... یا حق

 

 

......

 

۱-

سالها بود که خدای من خدای یونس بود...

اولین آه ، یعنی زندگی در دل نهنگ...

مدتی ست خدای من ، خدای نوح شده!

مدام آرامش میبخشد و یقین...

...بساز!

وقتی سیل بیاید، میبینی به چه کارت میآید این کشتی.

۲-

اجابت ؛ یعنی درست لحظه ای که به گفتگو میرسم

اجابت ؛ یعنی به هق هق، بریده بریده حرف میزنم و تو...

اجابت ؛  لحظه ای ست که تو در برم میگیری ، واژه دیگر به داد من نمیرسد ، سر من میبوسی و من

میرسم دوباره به  الهي رضي برضائک

اجابت ؛ یعنی همین آرامش

اتفاق ؛  یعنی حال خوبه دل من.

۳-

.......

هنوز هم...

 

 

 2۰و اندی سال پیش ، وقتی پدرم دستم را میگرفت
او راه میرفت و من برای اینکه هم پای او باشم
تقریبا میدویدم
هنوز هم هستند کسانی که برای هم پا بودن با آنها باید بدوم.

 

ما را چه میکنی؟...

 

از وقتی معنی روز عید غدیر رو کمی فهمیدم به یاد ندارم که توو روز عید غدیر عمیقِ عمیق شاد باشم

نمیدونم!!

شاید به خاطر اینه که هیچ وقت شیعه نبودم...

سرم پایینه و دلم خیس...

شاید به خاطر اینه که به اندازه تاریخ خجالتم میاد.

از ثقیفه تا همین جا که منم.

دیروز خیلی اتفاقی به خوندنه این شعر رسیدم و

... مرگ.

 

ز طرح کبود، یادت هست ؟

کبود خاطره ، کبود یاد

همان کبود صورت سیلی خورده ناز

به شب شام شکم سیر پرهوس؟

پیغام آوران ظلمت و اندوه و جهل...

نه؟

ز طرح آبی آسمان غم چطور؟

آبی آرام لبخند

آبی بی جان مرده بر ساحل غریب درد

آنکه شبی به آب آبی دریا سپرد دل

یادت نیست؟

عجب...

باشد.

دیگر گرفتمت به بازی یک بازی دروغ

رفتی به عمق طرح شام سیاه

رفتی به اوج لذت از روی میل

رفتی به بستر مستان مست پیکر اندام عور

ما را چه میکنی؟

چشمی که ز پیمانه شراب عشق، به روزگار الستت به نوش شد چه میکنی؟

ای بَرده بر در سرمایه زوال

با یاد سبز و آبی کبود چه میکنی؟

گیرم که ما به دفتر نفرین یاد هم نیاوریم...

با این اسیر حاضر حضور به سینه چه میکنی؟

باشد

باشد به آخرین نگاه نی...

باشد به آخرین صدای د لنواز صدای تار ناز

باشد به حرمت مویسقی غم از نگاه  معصوم فقر

باشد به پینه ، پینه دستهای پیر پیران سرای خاک

باشد

باشد به حرمت آن خانه که مرد حق بر نعش ستاره عالم گریست.

قسم به شورعشق که دیگر ز شهر خاطره­های سفید و سبزیادی نمیکنم!

حتی قسم تو را  که از این شهر میروم

اما تو را خدا بگو که یادت نیست؟

حدیث آخر این نی نگاه بگویم تو را...

بماند.

 

هر روز صبح...

 

خوش به حال دو دست شال گردنت...

هر روز صبح حلقه میشوند دور گردنت.

پ ن: دیروز اولین برف توی تهران بارید. صدای پای زمستون که میاد حالم کم کم خوب میشه.

شوخی...

 

آنفولانزای نوع A را باور مکن!

میخواهند مرا از گرمای دست تو محروم کنند

و تو را از بوسه های من

پ ن : البته با رعایت موازین شرعی

تولد و شهادتش در سکوت...


لحظه ها ، لحظه های عبور از خاطرات

کودکی که همه کودکی خویش را از یک صبح تا غروب روز کربلا تمام کرده بود

خاطره­ ی بغض­ های دمادم پدر

شاهد نجواهای سید الساجدین ، پدر

رهگذار شبهای دامنه­ دار ظلم وغربت... از علی تا علی، پدر

خواب شب روزی شکست

لحظه­ ها لحظه­ های کسی شد که می توانست کمی بلندتر از آهسته از چرایی سکوت حسن تا قیام حسین و

گریه­ های همیشه­ ی زین العابدین بگوید... پدر!

 تشنه تر از خواب شب

مردمانی که از شدت دروغ ، طعم ناب حقیقت را فراموش کرده بودند

مردمانی که از شدت شک ، بی سوال شده بودند

مثل همین حالا و اکنون ما...

باور کن!

باور کن محض یک لحظه از آنهمه نمی دانی نمیدانم ها!

باور کن کسی رفته که علم، فرزند کوچک او بود و یقین، حس خوب بعد از دیدارش

مولا جان می­خواهی بروی سفر

اندکی باران یاد ، خدایت نگهدار

می­خواهی از مرور دوباره جهل مردمان

از بارش بی امان سوال و سیلی را که بسیاری را باخود برده است...با درد و درد بروی سفر، خدایت نگهدار

مولا جان شرم میکنم از گفتن دوستت دارم

از ابراز محبتی که جز اشک ثمره ای نداشت

... و اینهمه نمیدانی نمیدانم ها!

کاش دوبار خواب شب بشکند.