جای آدما افسرده...

میدونی دارم به چی فک میکنم ؟ به اینکه چی میشه که یه آدم افسرده میشه؟

اصنم کتاب متاب نخوندم دربارش. فقط فک کردم. میدونی یهو جمعه ای بعد ناهار 

نگرونه خودم شدم در واقع ماجرا از اول سفره بود. ما ناهار جغور بغور داشتیم دلتون

 نخواد. همین غذاهه که پیاز سرخ کردست و جیگر آب پز و سیب زمینی سرخ کرده. از

راه که رسیدم فهمیدم غذا جغور بغوره حالم گرفته شد. قیافه ام سر سفره تو مایه های اه و

 پیف بود خدایی با اون لذتی که بقیه داشتن میخوردن نباید خودمو اون ریختی میکردم اما

کردم بابا یهو شاکی شد جلو همه یعنی حسن داداشم و زنش اعظم جون و عسل

برادر زاده ام و نسرین خواهرمو و شوهرش آقا مسعود و مامان، برگشت بهم گفت:

با بو زنده است! ریختش آدمو از اشتها میندازه پاشو برو واسه خودت یه چیزی

سفارش بده بیارن....

عسل اول از همه گارد گرفت . بچه م بشقابشو زد زیر بغلشو اومد پیشم و انگشت 

اشاره اش برد تو هوا گفت هیشکی حق نداره به عمه نیره ام بد بگه . جو شکست .

از طرز دفاع کردن عسل همه خندشون گرفت. بابا هم از در ماست مالی در اومد بیرون

و که همش رژیم دارم و اینو نمیخورم از اون بدم میاد حالم از پیاز بهم میخوره و

چطوری دلتون میاد سیرابی و گوشت و کوفت و مرگ گوسفند بیچاره رو بخورین و...

داشت ادای منو در میاورد.

خلاصه بگذریم ما ناهار کوکو سبزی باقی مونده از شب قبلو خوردیم ولی بابا راست

میگفت تعداد چیزایی که دوست دارم از چیزایی که دوست ندارم خیلی کمتره کلا

بد غذا و بددلم. یعنی غذاهایی که دوست دارم هم از دستپخت بعضی ها نمیخورم!!!

همین باعث شد به این چیزایی که میخوام بگم فک کنم.

میدونی وقتی تعداد چیزایی که دوست داری از چیزایی که دوس نداری کمتر بشه. وقتی

چیزایی که گوارای وجودته از چیزایی که باعث میشه حالت تهوع بهت دست بده کمترک

باشه. وقتی آدمایی که از دیدنشون چندشت میشه از آدمایی که وقتی میبینیشون

جیگرت حال میاد بیشترک باشه. وقتی تعداد برنامه های تلویزیون و مقاله ها و کتابا و

فیلم هایی که میبنی و میخونی و به نظرت خوبند تا کارایی که به نظرت چیپند و

ماله یه مغز پکیده اند کمترند. وقتی تعداد کسایی که اگه بمیری از بی کسی بهشون

نگاه نمیکنی تا کسایی که بهشون میتونی اعتماد کنی بیشتره . وقتی بیشتر از اونکه

دوست بداری متنفری. بیشتر از اونکه باور کنی بدبینی. وقتی بیشتر از اونکه لبخند

بزنی اخم میکنی و خلقت تنگه... یعنی درآستانه یه افسردگی معرکه ایی.

از اونایی که باید یا سر بذاری به کوه و کمر یا اینکه بستری ات کنن و کلی

(منظورم از کلی میلیونیه) پول بسلفی و بهت برق وصل کنن بعدم انرژی درمانی ات

کنن یا اینکه مث هزارون هزار آدم بیمار که به شکل همکار و مدیر و رفیق و مادر و پدر

و همسایه و عابر و دکتر و ... میبنی بلولی بین مردم و تا آخر عمرت هم راه بری به

همه کس و همه چی پیف پیف کنی  و بعد هم بری به درک.

آره میری به درک. بهشت جای همچین آدمای گند دماغی نیست!

 

نار شده...

اول نوشت:از اونجا که آدما بیشتر دوست دارن خبر بشنوند تا درد دل همین اولش

باید بگم قصدم از نوشتن اینا این نیست که بگم یکی اومده که چنین و چنان!

 که بعدش هم تو بگی غلط کرده همچین حرفی رو زده. میخوام بگم مردم خیلی

عجیب شدن. و اینکه قضاوت چقدر سخته!!

بعد نوشت:

بدون اینکه نظر تو رو بدونند درباره ات فکرا میکنن و بعد میرن تحقیق بعد هم

پیغام میدن که ما درباره شما قصد ازدواج داشتیم تحقیق کردیم دیدیم مناسب هم

نیستیم. خب نباشیم. من یکی اگه۹۰ سال از خدا عمر بگیرم و عین ۹۰سالشو

تنها زندگی کنم حاضر نیستم یه شب زیر سقف یه همچین آدمی باشم که اینقد

راحت قضاوت میکنه.

برگشته گفته رفتیم به وبلاگش هم سر زدیم ایشون همش درباره یه جور دلتنگی ،

یه جور علاقه ، یه جور رابطه مبهم مینویسه!!!!

خنده ام گرفت اول. به این کسی که این حرفا رو پیغام اورده بود گفتم: نیره

به هر چی و نه بدترش خندیده و رابطه مبهم! نیره بدبخت تو هیچ مسیر

دو طرفه ای تو عمرش قدم نذاشته. هر جا رفته هر حسی رو که شروع کرده

خودش بوده و خودش و خداش...

نیره یا به قول عزیزی نیّر بدون های آخر! هروقتم درگیر علاقه ­و دلتنگی­ای شده

و نار شده و وسوخته ، کسی رو نسوزونده حتی دلی هم نلرزونده. به نام

یا رحمن خودش بوده و خودش و خداش... 

اونوقت خیلی دل آدم میسوزه یکی بیاد و اینا رو بگه.

 

خودزنی...

 

مث یه جور خود زنی میمونه! نظرتون درباره آدمایی که تو جمع خودزنی میکنن و به

خودشون آسیب میرسونن چیه؟ اصلا تا به حال دیدیشون؟ از نظر علمی نمیدونم

 دلیلش چیه!

اما انگار وقتی نمیتونن حرفشون و منظورشون و بگن . وقتی نمیتونن حقشونو بگیرن.

وقتی میخوان مظلوم نمایی کنن و واضح و روشن بگن که خیلی بدبختند. وقتی کم

میارن و از فرط عصبانیت و خشم دارن میلرزن و نمیخواند هم که به کسی آسیب  

برسونن یا زورشون هم نمیرسه که آسیب برسونن یهو شروع به خودزنی میکنن.

به نظرم اگه خودزنی شون در حد کتک زدنه نباید جلوشونو گرفت . اتفاقا خوبه

اینطوری دارن تخلیه میشن ولی بعد از چند دقیقه توقع دارن برید جلوشون و بگیرید

 آرومشون کنید. اینا رو میدونم چون خودم از یه وعه حرفه ای اش هستم اما از نوع

نادرش!!!

تازگی هام اینو فهمیدم.

مثلا وقتی یه شوخی ایی میکنم که خودم هم میدونم در شأنم نبوده، طوری زمینه

چینی میکنم که یکی از همون جمع جلوی همه ضایعم کنه. میتونم جلوی ضایع

شدنم و بگیرم اما نمیکنم انگار جلوی همه نیره رو تنبیه میکنم و بهش میگم خوردی؟

دیگه تو جمع جلف بازی درنیاری ها!!

مثلا وقتی به چیزی که خیلی تلاش کردم واسه به دست اوردنش نرسم خودم و

درگیر یه موضوع سخیف و درجه پایین میکنم که به خودم بگم: همینه ! حقت همینه!

تو لیاقت نداشتی! سزاوار تو همین آدمای کثیف و صد من یه غازند!نگار درد یه

جراحتی رو با یه جراحت تازه بخوای تخفیف بدی! انگار از گوشه روحت نیشگون

بگیری اونم به جرم اینکه روحت و چزُوندی ! قسمت زهرماری اش اینجاست که

بعد یه مدتی هی مث یه زخم کهنه که روش بسته شده بخوای با ناخن ور بری

 باهاش و تازه نگهش داری، هی مرورش میکنی، هی به خودت فحش میدی و

لعنت میفرستی که آخه این چه شکری بود که خوردی؟ اون روزی ات نبود درست

واقعا این شایسته ات بود؟

( از اونجا که مدل خودزنی منو کسی متوجه نمیشه و کسی هم بنابراین جلومو

نمیگیره) بنابر این وقتی که خسته میشم یهو گریه ام میگیره برا هیشکی نمیتونم

توضیح بدم. حال بدی دارم اونوقت .

هم از خودم حالم بهم میخوره هم دلم برا خودم میسوزه ! هم خودمو مستحق زجر

و تنبیه میدونم هم دلجویی و نوازش.

بعد دلم میخواد زمان برگرده عقب و اون کم فروشی ها دیگه نباشه! دلم میخواد

جلوشون وبگیرم بگم خیال نکنید خبری بودا !!نه!!

شماها پس مونده ی یه احساس زخمی رو خوردین!

حالا یه چند وقتیه هی از نیره عذر میخوام.

 

روزهای هدر رفته

 

۱- وقتی قهر و ناز و غر و حرف و انتقاد و گفتمان دعوا و فحش و ... هیچ تاثیر نداشته

باشه برای مخابره دلتنگی، اعتراض ،  گلایه و علاقه  و ... با خودت میگی بذار مثل

خودش بشم تا بفهمه چی میگم ؟ چه حالی ام؟ بعد تو شبیه او میشی. بعد در واقع

تو ، تو نیستی اونا هستی! اونوقت ازخودت میپرسی پس اصالت شخصیت چی؟

پس خود  تو  کو؟ تازه دردش اینه که وقتی شبیه شونمیشی کلا از دست شون میدی

۲- بازی سودوکو رو خیلی دوست دارم اگه ساعتها وقتم و بگیره دارم کیف میکنم.

گاهی با خودم میگم آدما مثل بازی سودوکو اند. منتهی تو فکر کن یه سودوکو

۲۰ خونه ایی شایدم بیشتر... نه حرفمو پس میگیرم حالم از بازی سودوکو به هم

میخوره

۳- دلایل شکست!!!!!!!!!! یه آدمی که مدام زمین میخوره باید خیلی تغییر کنه.

تغیییرات اساسی!چقدر تغییر درد داره.

۴- اینروزها مدام موسیقی میلیونر زاغه نشین و گوش میدم و خودمو مرور میکنم.

اونقدر دستم زیر چونه ام میمونه که وقتی برمیدارم چونه و کف دستم قرمز شدند .

پیله کردم به خودمو دنبال اشتباهم میگردم و جواب یه سوال که کجا کم بودم یا کمرنگ

بودم که با نبودنم کنار میاند رفقا؟

۵- دلم میخواد با همه اینکه ممکنه از خیلی هاتون کوچکتر باشم اما به خاطر

زخم های بسیارم به لحن یه معلم نصیحت تون کنم!  بچه ها امان از رفیق بازی! امان!!!

یه روز بهترین شون یه جوری نقره داغت میکنه که تو بدترین کابوس ها هم فکرشو

نمیکردی! بدترین خانواده ها شرف دارن به رفیق بازی! و دیگه اینکه بچه ها هیچ چیز رو

جایگزین چیز دیگه نکنید .نبوده ها و نداشته هاتون و باور کنید و با احترام وفهم

بسیار ،خالی نگه شون دارید.  چون یه روز جای تنگ یا گشاد ظرف با مظروف یا

باعث تاول روحتون میشه یا پیچ خوردن فکر و قلب تون، دقیقا مث کفش !

۶- آدمای دوروبرم کاملا دو دسته شدند یه سری میگن تو خیلی ساده دل و

مهربونی یه سری دیگه میگن بد بین و سخت دل شدی

۷- گاهی کلمه ، چقدر ناتوان است.

۸- خدا ، یه روز بین مون میشینه و قضاوت میکنه!  اون روز به هر حال من گریه

میکنم. چون اگه من مقصر بشم  طاقت عذاب ندارم و اگه تو مقصر بشی برای

این روزهای هدر رفته میگریم

۹ - اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

۱۰ - اگه از نقطه چین ها بهتر میشنوی و میخونی این هم نقطه چین..................................

 

اینجا به جز دوری تو

چیزی به من نزدیک نیست

پ ن:

۱- حافظ ایمانی دوباره یه شعر معرکه گفته برید بخونید

۲- همیشه با خودم میگم وقتی حتی نوشتنت هم نیاد یعنی حالت خیلی

 بده و خب من اینروزها نوشتنم نمیاد.

۳- امروز دوستم گفت اصلا انگار نه انگار کولر روشنه خنک نمیشیم در جواب

گفتم ما رو فقط بوسه عزرائیل خنک میکنه! گفت woow چه جیگر سوخته ای

داری تو!

۴- اینروزها مدام با یه جور حالت تهوع درگیرم... حالم از جنسیت و نگاه جنسیتی

بهم میخوره.  

۴- ....

ادای بعد از تو...

 

بعد از تو ادای زندگی را در میاورم

ادای در نور بودن ، در روشنی زیستن

مثلا دیگر رها شده ام از تاریکی

از علاقه ای مبهم و شبیه شب

بعد از تو ادای مومنان را در میاورم

نماز سر موقع میخوانم

ذکر میگویم

درد پنهان میکنم و لبخند میزنم

آرام و ساکت و بی حرف و ادعا

 بعد از تو ادای بندگان راضی را درمیاورم.

 بعد از تو وانمود میکنم بر همه چیز مسلطم

چند کار جدید تحویل میگیرم

و ادای آدمهای پر مشغله را در میاورم

نه! فرصت نمیکنم کوه بیایم !

بعد از تو ادای آدمهای قدرتمند را درمیاورم

ادای آدمهای منطقی

ادای آدمهای عاقل

ادای کسانی که فارغند

کتاب میخوانم

موسیقی گوش میدهم

تنهایی به سینما میروم

در این کلاس و آن کلاس ثبت نام میکنم

مثلا هیچ اتفاقی نیفتاده

مثلا حالم خوب است

بعد از تو وانمود میکنم خوشبختم

ادای آدمهای فهمیده را درمیاورم و با خودم مدام میگویم بعله، زندگی ادامه دارد

ادای در جریان بودن را درمیاورم

ادای زنده بودن

بعد از تو ادای آدمهای متفکر را درمیاورم

تا معلوم نشود سر به زیر شده ام و خاموش

بی آرزو شده ام و بی اشتیاق

بعد از تو وانمود میکنم که انگار اصلا نبوده ای

بعد از تو ادای دختران افتاده را درمیاورم

و اگر کسی ازمن خواستگاری کرد

موقر و مغرور میگویم با خانواده در میان بگذارید

بعد مثل وقتی 16 ساله بودم  و کسی از مادرم سنم را میپرسید و ...

گریه میکنم.

 

رها...

 

باید هجرت میکردم از سرزمینی که پر بود از نمیدانم ها و چه کنم ها...

باید هجرت میکردم اگرچه شبها با علاقه میخوابیدم و صبح ها پیراهنم خیس

باران رویا بود...

باید هجرت میکردم

آخر آنجا بالهایم میسوخت و به نام مهربانی زمینگیر شده بودم

پ ن : ماه ها با خودم راه میرفتم و میگفتم دلی که روح آدمی را تحقیر کنه باید

رو به قبله ذبحش کرد. هر بار میگفتم و از تصورش تنم میلرزید تا اینکه غروب روز

جمعه عاقبت چنین کردم.

حالم خوب است

مث بیماری بعد از عملی سخت و طولانی ضعیف و نزارشده ام

اما حالم خوب است 

و دیگه اینکه:

کمر کوه را خم کرده بود. در روز روشن سلام. به نجوای لا لایی مرغ رهایی.

رها شده بود از نفس علاقه ای مبهم و شبیه شب.

ما و اونا...

 

عجیبه!

نمیدونم با خودشون چی فکر میکنن؟

یا اصلا فکر میکنن؟

یعنی واقعا از خودشون نمیپرسن میخوام به دست بیارمش یا نه؟

یعنی فکر میکنن که ما سنگیم؟

یعنی با خودشون نمیگن که نکنه این مدل حرف زدن و نگاه کردن و توجه کردن دلش و ببره؟

عجیبه!

یعنی واقعا خنگن یا اینکه همشون (بیشترشون) بی شرفن؟

تا خرخره میکننت تو حرفای مهربونی و توجه،  بعد که یه روز تو شاکی میشی که آخه لا مصب

اگه تصمیمی داری بگو... خیلی مظلوم و از همه جا بی خبر نگات میکنن که من ؟ من واقعا

قصدی نداشتم!! راستشو بخوای حتی درباره ازدواج تصمیمی هم ندارم ( یا اینکه تصمیمم رو

گرفتم)

اونوقت ما برا اینکه به کسی که دوسش داشتیم گند نزنیم به خودمون گند میزنیم یعنی برا اینکه

به نجابت اونا فکر بد نکنیم به بلاهت خودمون فکر میکنیم یعنی هی راه میریم و با خودمون

میگیم اااا ما چقدر خر بودیم!

 

 

حرام...

 

از وقتی به دین قلب تو درآمده ام مدام روزه بوده ام

تو آمدی و  پس از تو همه ی زندگی ام بوی حرام گرفت و حُرم آنهمه محرومیت عاقبت زمینم زد...

خاطره های حرام

خیال های حرام

مهربانی های حرام  

آرزوهای حرام

پس از قولو لا اله الا نگاه تو ، رستگاری ام به باد رفته است

هی اذان علاقه میگویی که چه؟

من که در همان دمادم ایمان؛ جای ناز را با نیاز عوض کردم  و تو شدی نماز...

آنهمه بود و نبودم را به قَبِلتُ ی دلم  برایت حلال کردم ، شاید محرمت شوم... نشد.

اصرار بر دعا جیره خور شیطانم کرد و نشد

آنهمه صبوری ، آنهمه ایمان که عمری مایه غرورم بود را حراج کردم به التماس کمی معجزه ،

نشد که نشد

زمینگیر دیده ای تا به حال؟

حالا هر روز صبح به جبرائیل ، میکائیل و عزرائیل سلام میکنم

شاید به حرمت اینهمه سلام بلند شوم... بلندم کنند

 

 

میشود؟ میدانم که میشود...

مولا علی مرا به میهمانی جشن میلادت راه میدهی ؟

میگذاری لحظه ای کنار لبخند حضورت بشینم و رها شوم از غم همه ی نشدها ونبودن هایم...؟

میگذاری لحظه ای کنار شیرینی میلادت بنشینم و تلخی مرگم را از یاد ببرم ؟

میگذاری در این دم آمدنت دمی زنده شوم و پس آن شاید... خدا را چه دیدی شاید با تو باشم؟

میشود در دمادم زمان شکاف خانه خدا برای آمدنت ...خانه دل من هم شکافی بردارد و

 کمی نور بخورد؟

میشود خدا برای دقیقه ای امروز، نوزاد هستی را بر دامنم بگذارد تا این پیر نشسته

بر دلم به برکت لبخندش... جوان شود؟

میشود خدا بگذاری یک بار دورش بگردم تا شاید دلم از این دور باطل دست بردارد و

 دوره گرد علی شود...؟

میشود خدا که حالم خوب شود؟

پی نوشت...

 

کاش اونقدر زنده بمونم که فقط یه بار ، فقط یه بار دیگه برم نجف...

از باب قبله وارد بشم و به گنبد طلایی مولا نگاه کنم

گنگ و بی حواس کفشام و تحویل کفشداری بدم

تو صف اتاق تفتیش بایستم، تنگی نفس و فشار جمعیت رو تحمل کنم و وارد صحن بشم.

اذن دخول بخونم و سلام کنم اونقدر بایستم تا بقض گلوم بترکه و یکی تو قلبم بگه : علیک السلام.

بعد برم تو حیاط (حیات) رو به روی ایوان طلایی بشینم زیارت امین الله بخونم

بعدم برم توی حرم...در برابر ضریح بایستم (البته که بیشتر از چند دقیقه نمیتونی در مقابل

امیر بایستی) آروم یه گوشه ای دو زانو بشینم  و نگاه کنم.

چقدر خوبه که اینجا کسی به کسی توجه نمیکنه و هر کسی داره بلند بلند با آقا حرف میزنه.

بعدم وقتی دلم سبک شد بلند بشم و عقب عقب از حرم بیام بیرون... یه باره ، از پشت پام بخوره

به چارچوب طلایی حرم... تعادلم بهم بخوره آقا زیر بازوم رو بگیره و صدای هر دومون به هم بیامیزه

که لا حول ولا قوة الا به الله العلی و العظیم کاش فقط یه بار دیگه...

اینا رو هم باید بگم وگرنه گریه میکنم...

1-دو شب دیگه جشن عروسی نسرین و مسعوده، همه چی خوبه ، روبه راهه ، همه کارها

انجام شده . از فردا خونه مون رسما رنگ و بوی جشن میگیره فقط هی بابا و مامان به من نگاه

میکنن و بغض میکنن... بگذریم.

2-بابت اون موضوعی که بابا و مامان دلگیرند نه ! ولی منم هی بغضو میشم . دلم نمیخواد

تخت دو طبقه مون یه طبقه بشه، دلم نمیخواد نسرین لباساشو از کمد برداره ببره،

کفش هاش رو از جا کفشی ببره، دلم نمیخواد تابلو عکس نامزدیش رو ببره ، دلم نمیخواد

عروسکش و از رو کتابخونه برداره ، دوست ندارم آلبوم عکسا مون رو جدا کنه...

3- حالا فکر کنید یه روز قبل و یه روز بعد عروسی امتحان هم دارم ...

4- ولی در کل همه چی خوبه، تحت کنترله و البته خدایی که در همین نزدیکی ست.

 ۵- راستی ! یه سوال! به نظرتون درد مرور خاطره بدتره یا بافتن خیال؟

۶- حتما به وبلاگ حافظ ایمانی یه سر بزنید . غزل نگفته که کلمه به رقص اورده...

مخصوصا غزل آغوششُ معرکه است

۷- و دیگه اینکه  روز مرد...

مرد! چه واژه ی غریبی! چه معنای مهجوری و چه مصداق نادری!

و البته روز پدر...

اگه بابا نبود من تا الان پوسیده بودم زیر خروار ها خاک.